جهان ز حوصله ی آرزو فراخ ترست
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 95 جهان ز حوصله ی آرزو فراخ ترست ولیک بر تو بود تنگ تر ز چشم بخیل تو را که خوشه ی خرما به دست می نرسد به غیر خار چه قسمت بری همی ز بخیل
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 95 جهان ز حوصله ی آرزو فراخ ترست ولیک بر تو بود تنگ تر ز چشم بخیل تو را که خوشه ی خرما به دست می نرسد به غیر خار چه قسمت بری همی ز بخیل
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 94 چنان بیغوله دشتی آدمی کش که نگذشتی در آن اندیشه از هول تعالی الله بدانسان وحشت انگیز که شیطان اندرو می گفت لاحول
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 93 چون زبانت نیست با دل آشنا لاف ایمان محض کفر است و دغل زشت باشد پارسایی خودپرست سبحه اش در دست و مینا در بغل
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 92 مردی که حریص آمد هرگز نشود قانع از لقمه ی گوناگون وز جامه ی رنگارنگ گویا نشنیدستی کان خواجه به زن فرمود کای زن چه کنی زینت برخیز و بنه نیرنگ خلقی که کریه آمد از جامه نیابد زیب فرجی که فراخ افتد از وسمه نگردد تنگ
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 91 ز فیض رحمت حق دم به دم فزون گردد جمال هستی ما را فروغ رونق و رنگ چو در برابر خورشید نور آیینه که لمحه لمحه به صیقل ازو زدایی زنگ
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 90 ای ستمگر ستم مکن چندان که به مظلوم کار گردد تنگ زان حذرکن که آورد روزی دامن عدل کردگار به چنگ
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 89 مسلم است که گنجشک نیست چون شهباز ولی علاج ندارد ز پر زدن گنجشگ تفاوتی که بود مشک و پشک را با هم معین است ولیکن گزیر نیست ز پشگ زرشگ اگرچه نباشد چو دانه ی یاقوت ولی هم از پی بیمار نافع است زرشگ
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 88 آنکه را شمع هدی نیست به دست چون شود هادی ارباب سلوک مفتی ما که خورد مال یتیم حیف باشد که دهد پند ملوک
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 87 من همان رند و مست و بی باکم که ندارم ز هر دو عالم باک راستی را دو عالم ار این است باد بر فرق هر دو عالم خاک
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 86 ای برادر گرت خطایی رفت متمسک مشو به عذر دروغ کان دروغت بود خطای دگر که برد بار دیگر از تو فروغ
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 85 ای وزیری که صدر قدر تو را هست نه خرگه بسیط بساط تو مطاعی و کاینات مطیع تو محیطیّ و روزگار محاط قهر تو موجب ملال و محن مهر تو مایه ی سرور و نشاط بر عالی بساط میمونت آسمان تنگ تر ز سمّ خیاط پیش عزمت چه خیزد … ادامه
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 84 وقتی ار رحم آورد جلاد بر بیچاره ای بر دو کس رحم آورد پروردگار از لطف خاص هم بر آن رحم آورد کز کشتنش بخشد امان هم بر این رحم آورد کز دوزخش سازد خلاص