با ادب باش ای برادر خاصه با دیوانگان
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 143 با ادب باش ای برادر خاصه با دیوانگان خود مگوکاورا نباشد بهره از فرزانگی ای بسا دانای کامل کز پی روپوش خلق روز و شب بر خویش بندد حالت دیوانگی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 143 با ادب باش ای برادر خاصه با دیوانگان خود مگوکاورا نباشد بهره از فرزانگی ای بسا دانای کامل کز پی روپوش خلق روز و شب بر خویش بندد حالت دیوانگی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 142 چون زبان راز دل نمی داند چیستش چاره غیر دلتنگی چون نداند زبان رومی را از حسد تنگدل شود زنگی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 141 نفس با عقل آشنا نشود زاع را نفرت است از طوطی سفله راگر هزار گنج دهی نشود رام جز که با لوطی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 140 جوانمردی نه این باشد که چون برق به شب بر کاروان یک دم درخشی جوانمردی بود آن دم که چون ابر به کشت جان سائل آب بخشی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 139 دلا کنون چو نداری به عرش و کرسی راه کمال همت تو عرش هست یا کرسی ولی به کرسی و عرشت اگر اجازه دهند سراغ کرسی و عرش دگر همی پرسی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 138 گر هزار آستین برافشانی ندهندت زیاده از روزی آتش حرص را مزن دامن که خود اندر میانه می سوزی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 137 قاآنیا اگر ادب این است و بندگی خاکت به فرق باد که با خاک همسری نی نی سرشت خاک سراپا تواضع است ای آسمان کبر تو از خاک کمتری
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 136 عاقلا همنشین ساده مشو که ز گفتار ساده بر نخوری مرو ای دزد در سرای تهی که از آن دستِ پُر برون نبری
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 135 ای نفس خیره ملک دو عالم از آن توست لیکن به شرط آنکه تو از خویش بگذری با خویش هیچ چیز نبینی از آن خویش بی خویش چون شوی همه در خویش بنگری
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 134 دایماً چون دو دست اهل دعا هر دو پایش بر آسمان بودی غالباً جز به گاه وجد و سماع کف پا بر زمین نمی سودی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 133 اکنون که در رزق گشادست خداوند انصاف نباشد که تو بر خویش ببندی بر حالت خود گریه کنی روز قیامت بر حال تهیدست گر امروز بخندی
قاآنی شیرازی – قطعه شماره 132 گر نشدی ابر تیره پرده ی خورشید یا به شبان آفتاب رخ ننهفتی می نشدی آشکار آیت ظلمت کس به عبث مدح آفتاب نگفتی