بایگانی‌های غزلیات قاآنی - صفحه 6 از 7 - ادبستان شعر پارسی

زنده ی جاوید کیست کشته ی شمشیر دوست

قاآنی شیرازی – غزل شماره 16 زنده ی جاوید کیست کشته ی شمشیر دوست دل که مرا دربرست به که به زنجیر دوست دیده عزیزم ولی یار چو گیرد کمان دیده سپر بایدم کرد بر تیر دوست پای به میدان عشق گر بنهی بنگری مردم آزاده را رشک به نخجیر دوست در همه عالم دلی … ادامه

آن نه روی است که یک باغ گل و نسرین است

قاآنی شیرازی – غزل شماره 15 آن نه روی است که یک باغ گل و نسرین است وان نه خال است که یک چرخ مه و پروین است شادیی را که غمی هست ز پی شادی نیست شادمان حالی ازینم که دلم غمگین است مگس آنجا که لب توست گریزد ز شکر تلخش آید شکر … ادامه

اگر از خوردن می لعل لبت رنگین است

قاآنی شیرازی – غزل شماره 14 اگر از خوردن می لعل لبت رنگین است بی سبب چیست که می تلخ و لبت شیرین است حور در سایه ی طوبی اگرش جاست چرا طوبی قد تو در سایه ی حورالعین است چهره ی من نه سپهرست چرا همچو سپهر هر شب از اشک روان جلوه گه … ادامه

چه غم ز بی کلهی کآسمان کلاه من است

قاآنی شیرازی – غزل شماره 13 چه غم ز بی کلهی کآسمان کلاه من است زمین بساط و در و دشت بارگاه من است گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه من است به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست که عشق مملکت و دوست پادشاه من … ادامه

دل هر جایی من آفت جان است و تن است

قاآنی شیرازی – غزل شماره 12 دل هر جایی من آفت جان است و تن است آتش عمر خود و برق تن و جان من است از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق در تن تیره اش از بس که شکنج و شکن است حاصل وقتم از آن نیست به جز رنج و بلا نه … ادامه

قوت من باده قوّتم یارست

قاآنی شیرازی – غزل شماره 11 قوت من باده قوّتم یارست و آدمی را همین دو در کارست عیش آدم بود به قوّت و قوت قوّت و قوت نیست مردارست هر ولایت که خوبرویی هست هر که جز اوست نقش دیوارست ای که گفتی مبین به صورت خوب صورت خوب بهر دیدارست گوش اگر نشنود … ادامه

دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست

قاآنی شیرازی – غزل شماره 10 دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست چه کند طالب چشمت که ز جان دست نشوید بوی خون آید از آن مست که شمشیر به دستست به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی چشم در … ادامه

که بود آن ترک خون آشام سرمست

قاآنی شیرازی – غزل شماره 9 که بود آن ترک خون آشام سرمست که جانم برد و خونم خورد و دل خست درآمد سرخوش و افتادم از پای برون شد مست و بیرون رفتم از دست سپر بر پشت و تیغ کینه در مشت کمان در دست و تیر فتنه در شست فغان جای نفس … ادامه

دامن وصل تو گر افتد به دست

قاآنی شیرازی – غزل شماره 8 دامن وصل تو گر افتد به دست پای به دامن کشم از هر چه هست عشق توام چشم درایت بدوخت مهر توام دست کفایت ببست شوق رخت پرده ی عقلم درید سنگ غمت شیشه ی صبرم شکست رنگ رخت آب برونم ببرد مشک خطت ریش درونم بخست ای دلم … ادامه

ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت

قاآنی شیرازی – غزل شماره 7 ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت ز ما صد دل وز آن مه یک اشارت دلا از چشم خونخوارش حذر کن که بی رحمند ترکان وقت غارت به خون دل بسازم از غم دوست قناعت کرد باید در تجارت چو سنگ سختم آتش در درون است … ادامه

چه شیرین گفت خسرو این عبارت

قاآنی شیرازی – غزل شماره 6 چه شیرین گفت خسرو این عبارت که نبود وصل شیرین بی مرارت سرم را در ره وصل تو دادم که بی سرمایه صعب افتد تجارت سزد گر زنده ی جاوید مانم که مرگ آمد ندیدم از حقارت مرا تهدید کشتن چون کند دوست به عمر جاودان بخشد بشارت برون … ادامه

حیران کند جمال تو ماه دو هفته را

قاآنی شیرازی – غزل شماره 5 حیران کند جمال تو ماه دو هفته را خجلت دهد رخ تو گل نوشکفته را دارم چو ماه یکشبه آغوش از آن تهی تا در بغل کشم چو تو ماهی دو هفته را باید کنون گریست که دل پاک شد ز غیر رسمی نکوست آب زدن راه رفته را … ادامه