از دست تو ما ساغر صهبا زده ایم
فرخی یزدی – رباعی شماره 290 از دست تو ما ساغر صهبا زده ایم بر فرق فلک ز بیخودی پا زده ایم دنیا چو نبود جای شادی زین رو غم نیست که پشت پا به دنیا زده ایم
فرخی یزدی – رباعی شماره 290 از دست تو ما ساغر صهبا زده ایم بر فرق فلک ز بیخودی پا زده ایم دنیا چو نبود جای شادی زین رو غم نیست که پشت پا به دنیا زده ایم
فرخی یزدی – رباعی شماره 289 ما بیرق صلح کل برافرشته ایم ما تخم تساوی به جهان کاشته ایم القصه سعادت بشر را یکبار در سایه ی این دو اصل پنداشته ایم
فرخی یزدی – رباعی شماره 288 تا درس محبت تو آموخته ایم در خرمن عمر آتش افروخته ایم بی جلوه ی شمع رویت از آتش غم عمریست که پروانه صفت سوخته ایم
فرخی یزدی – رباعی شماره 287 با دشمن و دوست گر شدی نرم چو موم چون نقش نگین شوی مکن شرم چو موم با خصم هماره باش سرسخت چو سنگ با دوست همیشه باش دل نرم چو موم
فرخی یزدی – رباعی شماره 286 تا چند ز آه سینه دل چاک شوم تا کی ز سرشک دیده غمناک شوم این آتش و آه و آب چشمم باقیست تا از اثر باد اجل خاک شوم
فرخی یزدی – رباعی شماره 285 در موسم گل طرف چمن می خواهم با خویش گلی غنچه دهن می خواهم دیروز دلم شکست و کردم توبه و امروز دل توبه شکن می خواهم
فرخی یزدی – رباعی شماره 284 از رنگ افق من آتشی می بینم در خلق جهان کشمکشی می بینم اما پس از این کشمکش امروزی از بهر بشر روز خوشی می بینم
فرخی یزدی – رباعی شماره 283 از بس که چو سرو چمن آزاده منم چون سایه ی سرو خاک افتاده منم گر عیب نبود راستی پس از چیست بی چیز و تهیدست و گدازاده منم
فرخی یزدی – رباعی شماره 282 آن خُم که بود مدام در جوش، منم آن مرغ که شد به شام خاموش، منم در حلقه ی رندان خراباتی خویش آن پاک نشین خانه بر دوش، منم
فرخی یزدی – رباعی شماره 281 با فکر قوی گرسنه چون شیر، منم وز چار طرف بسته ی زنجیر، منم جز خون نخورم ز دست هر دشمن و دوست در معرکه چون برهنه شمشیر، منم
فرخی یزدی – رباعی شماره 280 آن سبزه که ترک این چمن گفت، منم آن لاله که از اشک به خون خفت، منم وآن غنچه ی لب بسته که از تنگدلی صد بار بهار آمد و نشکفت، منم
فرخی یزدی – رباعی شماره 279 دارم سر آنکه عیش پاینده کنم جبران گذشته را در آینده کنم بگذارد اگر باد حوادث چون گل یک صبح به کام دل خود خنده کنم