ما تکیه به قائدین ناشی نکنیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 314 ما تکیه به قائدین ناشی نکنیم وز مسلک خویشتن تحاشی نکنیم چون بت شکنی مرام دیرینه ی ماست این است که تازه بت تراشی نکنیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 314 ما تکیه به قائدین ناشی نکنیم وز مسلک خویشتن تحاشی نکنیم چون بت شکنی مرام دیرینه ی ماست این است که تازه بت تراشی نکنیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 313 باید ز کژی به راستی میل کنیم اصلاح کژی ز صدر تا ذیل کنیم بدبختی اگر بود قویتر از سیل با زور عموم دفع آن سیل کنیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 312 گر طالع خفته را سحرخیز کنیم از آب رزان آتش دل تیز کنیم یک چله نشسته گوشه ی میکده ای وز هر چه به غیر باده پرهیز کنیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 311 برخیز که تا باده ی گلرنگ زنیم بنشین که به شور چنگ بر چنگ زنیم چون دلشکنی کار ریاکاران است بر شیشه ی سالوس و ریا سنگ زنیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 310 روزی که ز دل بانگ خبردار زنیم صد طعنه به سالار و به سردار زنیم هر کس که بود ناقض قانون، او را “منصور” بود گر همه بر دار زنیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 309 از بس که به پیش این و آن مبتذلیم چون شمع ز آتش درون مشتعلیم آنها همه بی قرار حرف املند ما جمله در انتظار کار و عملیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 308 ما زاده ی کیقباد و کیکاووسیم جان باختگان وطن سیروسیم در تحت لوای شیر و خورشید ای لرد آزاد ز بند انگلیس و روسیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 307 آن روز که پابند جنون گردیدیم از دائره ی عقل برون گردیدیم صید از دهن شیر گرفتیم اما در پنجه ی عشق تو زبون گردیدیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 306 بس جان ز فشار غم به دوران کندیم پیراهن صبر از تن عریان کندیم القصه در این جهان به مردن مردن یک عمر به نام زندگی جان کندیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 305 یک عمر به بند آز پا بسته شدیم بر اهل هوس قائد و سردسته شدیم اینک پی مرگ ناگهانیم دوان از بس که ز دست زندگی خسته شدیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 304 آن روز که چون سبزه سر از خاک زدیم چون لاله ز داغ آه غمناک زدیم گشتیم چو غنچه بس که از غم دلتنگ چون گل به چمن جامه ی جان چاک زدیم
فرخی یزدی – رباعی شماره 303 آن روز که چون سرو سر از خاک زدیم با دست تهی پای بر افلاک زدیم دیدیم چو دلتنگی مرغان چمن چون غنچه ی گل جامه ی جان چاک زدیم