دنیا که حیاتش همه جنگ و جدل است
فرخی یزدی – رباعی شماره 26 دنیا که حیاتش همه جنگ و جدل است وصلش همگی فراغ و اصلش بدل است امروز چو دیروز مکن تکیه به حرف کامروز جهان، جهان سعی و عمل است
فرخی یزدی – رباعی شماره 26 دنیا که حیاتش همه جنگ و جدل است وصلش همگی فراغ و اصلش بدل است امروز چو دیروز مکن تکیه به حرف کامروز جهان، جهان سعی و عمل است
فرخی یزدی – رباعی شماره 25 هر کس که در این زمانه با فرهنگ است با طالع برگشته ی خود در جنگ است دلتنگی غنچه در چمن تنها نیست بر هر که نظر کنی چو من دلتنگ است
فرخی یزدی – رباعی شماره 24 هر کس که چو گل در این چمن یکرنگ است با خار به پیش باغبان هم سنگ است دل تنگی غنچه در چمن تنها نیست بر هر که نظر کنی چو من دلتنگ است
فرخی یزدی – رباعی شماره 23 در ملک وجود خودنمایی غلط است در بندگی اظهار خدایی غلط است بیگانگی آموز که با مسلک راست با خلق زمانه آشنایی غلط است
فرخی یزدی – رباعی شماره 22 تحکیم اساس بر مؤسس فرض است این اصل به هر منعم و مفلس فرض است بر فرض وکیل هم خطا پیشه بود بر جامعه احترام مجلس فرض است
فرخی یزدی – رباعی شماره 21 نادانی و جهل تا که ما را کیش است بدبختی ما همیشه بیش از پیش است هر چند ادارات خرابند همه بی شبهه خرابی معارف بیش است
فرخی یزدی – رباعی شماره 20 این جعبه ی رای را چه دین و کیش است کز آن دل خوب و زشت در تشویش است گر دیده چه دنیای دنی این صندوق هر یک نفری در آن دو روزی پیش است
فرخی یزدی – رباعی شماره 19 در مسلک ما طریق مطلوب خوش است دلجویی مردمان مغلوب خوش است کافی نبود برای ما نیت خوب با نیت خوب کرده ی خوب خوش است
فرخی یزدی – رباعی شماره 18 اکنون که چمن چو چتر کیکاوس است وز سبزه دمن چو خوابگاه طوس است برخیز به بط کن می چون چشم خروس کز گل در و دشت چون پر طاوس است
فرخی یزدی – رباعی شماره 17 ما را همه از دو کون یک گوشه بس است در راه طلب عزم متین توشه بس است از کشته ی روزگار و از خرمن دهر یک دانه کفایت است و یک خوشه بس است
فرخی یزدی – رباعی شماره 16 دنیای ضعیف کش که از حق دور است حق را به قوی می دهد و معذور است بیهوده سخن ز حق و باطل چه کنی رو زور به دست آر که حق با زور است
فرخی یزدی – رباعی شماره 15 جان بنده ی رنج و زحمت کارگر است دل غرقه به خون ز محنت کارگر است با دیده ی انصاف چو نیکو نگری آفاق رهین منت کارگر است