تشکیل جهان ز روی بی انصافی است
فرخی یزدی – رباعی شماره 50 تشکیل جهان ز روی بی انصافی است چون دستخوش تجمل اشرافی است یک دسته ی خودخواه اگر بگذارند از بهر بشر ثروت دنیا کافی است
فرخی یزدی – رباعی شماره 50 تشکیل جهان ز روی بی انصافی است چون دستخوش تجمل اشرافی است یک دسته ی خودخواه اگر بگذارند از بهر بشر ثروت دنیا کافی است
فرخی یزدی – رباعی شماره 49 دنیا چو یکی خانه و جای همه است وین خانه ی غم سرا سرای همه است این است که عیش و نوش این خانه تمام از بهر یکی نیست برای همه است
فرخی یزدی – رباعی شماره 48 در ملک جهان زوال مال همه است هنگام خوشی منال مال همه است پامال غنی بود تهیدست چرا گر نعمت و جاه و مال، مال همه است
فرخی یزدی – رباعی شماره 47 عدلیه تا بخت من و تو خوابتر از همه است چشم تو و من پر آبتر از همه است هر چند ادارات خرابند ولیک عدلیه ی ما خرابتر از همه است
فرخی یزدی – رباعی شماره 46 عدلیه منصور که در عدلیه قادر شده است (1) دیر آمده زود از مصادر شده است هشتاد و یک ابلاغ خلاف قانون از جانب آن جسور صادر شده است واژگان دشوار : 1– منصور السلطنه ی عدل، کفیل وزارت دادگستری وقت
فرخی یزدی – رباعی شماره 45 صندوقچه ای که جای آرا شده است هم روح گداز و هم دل آرا شده است دیو و دد و دام و وحش و طیر است در آن این جعبه مگر جنگل مولا شده است
فرخی یزدی – رباعی شماره 44 این غنچه ی نوشکفته، خوش وا شده است واین غوره ی نارسیده حلوا شده است آن را که برای نوکری آوردیم دیری نگذشته زود آقا شده است
فرخی یزدی – رباعی شماره 43 چون موجد آزادی ما قانون است ما محو نمی شویم تا قانون است محکوم زوال کی شود آن ملت در مملکتی که حکم با قانون است
فرخی یزدی – رباعی شماره 42 آن سان که ستاره در سما افزون است در روی زمین حادثه گوناگون است القصه از این حوادث رنگارنگ بر هر که نظر بیفکنی دل خون است
فرخی یزدی – رباعی شماره 41 چون پرده ی خون دامن رنگین من است چون رشته ی کوه بار سنگین من است آنکس که ز دست غم نمی گردد شاد با بی سروپایی دل غمگین من است
فرخی یزدی – رباعی شماره 40 تا عمر بود، درستی آیین من است بدخواه کژی، مسلک دیرین من است آزادی و خیر خواهی نوع بشر مقصود و مرام و مسلک و دین من است
فرخی یزدی – رباعی شماره 39 دریای پر آب چشم نمناک من است صحرای پر آتش دل صد چاک من است آن را که دهد زمانه بر باد فنا از دست غم تو عاقبت خاک من است