هر کس که به دل چو لاله داغی دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 110 هر کس که به دل چو لاله داغی دارد کی میل گل و گردش باغی دارد ما گوشه نشین ز بی دماغی شده ایم خوش آنکه به فصل گل دماغی دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 110 هر کس که به دل چو لاله داغی دارد کی میل گل و گردش باغی دارد ما گوشه نشین ز بی دماغی شده ایم خوش آنکه به فصل گل دماغی دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 109 چشم تو خدنگ سینه دوزی دارد خشم تو پلنگ کینه توزی دارد هر چند بود دل تو چون آهن سخت پرهیز از آن ناله که سوزی دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 108 این چرخ برین که سرفرازی دارد بر جنس بشر دست درازی دارد با پرده ی دلفریب پر نقش و نگار یک لحظه دو صد هزار بازی دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 107 آن کس که مقام مستشاری دارد در مالیه اختصاص کاری دارد راپورت ورا اگر به دقت خوانی بیش از همه چیز امیدواری دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 106 دل زمزمه های انقلابی دارد در عین جنون حرف حسابی دارد گوید که ز چیست مستشار بلدی این طور سر خانه خرابی دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 105 هر گل که ز یکرنگی خود بو دارد در باغ هزار تهنیت گو دارد روزی به چمن اگر در آیم چو هزار من بو نکنم گلی که صد رو دارد
فرخی یزدی – رباعی شماره 104 دشمن پی دشمنی کمر می بندد بیگانه ره نفع و ضرر می بندد گر دعوی دوستی کند دولت روس کی دوست به روی دوست در می بندد
فرخی یزدی – رباعی شماره 103 گر مشکل فقر و ثروت آسان گردد آسوده ز غم توده ی انسان گردد گر کیست که گشته حارس میش ز جور مالک چو نماینده ی دهقان گردد
فرخی یزدی – رباعی شماره 102 استاد ازل که درس بیداد نداد جز مسئله ی داد مرا یاد نداد ما داد ز بیدادگران بستانیم گر محکمه ی داد به ما داد نداد
فرخی یزدی – رباعی شماره 101 دردا که جهان به ما دل شاد نداد جز درس غم و محن به ما یاد نداد ای داد که آسمان ز بیدادگری با این همه داد ما، به ما داد نداد
فرخی یزدی – رباعی شماره 100 ای دوست برای دوست جان باید داد در راه محبت امتحان باید داد تنها نبود شرط محبت گفتن یک مرتبه هم عمل نشان باید داد
فرخی یزدی – رباعی شماره 99 اول ره کار را نشان باید داد در موقع کار امتحان باید داد چون کار به عالم جوان نسپاری پس کار به پیر کاردان باید داد