شادم که دل خراب ترمیم نشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 134 شادم که دل خراب ترمیم نشد در پیش امید و بیم تسلیم نشد یک صبح رهین نور امید نگشت یک شام غمین ظلمت و بیم نشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 134 شادم که دل خراب ترمیم نشد در پیش امید و بیم تسلیم نشد یک صبح رهین نور امید نگشت یک شام غمین ظلمت و بیم نشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 133 هر خویش چو نقش در و دیوار نشد از نقشه ی بیگانه خبردار نشد یک عمر بر این ملت خواب آلوده فریاد و فغان زدیم بیدار نشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 132 یکدم دل ما غمزدگان شاد نشد ویرانه ی ما از ستم آباد نشد دادند بسی به راه آزادی جان اما چه نتیجه ملت آزاد نشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 131 در مسلک مالک ملکی سالک شد از عشق به ملک آن ملک هالک شد آورد فشار چون به مستأجر خویش نامش به زبان دوزخی مالک شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 130 یا هم چو ضعیف منزوی باید شد یا صاحب زور معنوی باید شد فریاد و فغان و ناله را نیست اثر در جامعه ی بشر قوی باید شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 129 با خلق خدا شریک غم باید شد سربار به دوش دوست کم باید شد خواهی ببری گوی معارف خواهی درگاه عمل پیشقدم باید شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 128 دانی که دل غمزده چون خواهد شد پا تا به سر از دست تو خون خواهد شد وآن خون شده قطره قطره در شام فراق از روزنه ی دیده برون خواهد شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 127 آخر دل من ز غصه خون خواهد شد وز روزنه ی دیده برون خواهد شد با این افق تیره خدا داند و بس کاین مملکت خراب چون خواهد شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 126 گفتی دل خون کرده عوض خواهد شد از دیده سر آورده عوض خواهد شد با رنگ سیاستی که من می بینم یکبار دگر پرده عوض خواهد شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 125 گر بر دل ما گرد ملالت باشد آن گرد ملال از جهالت باشد قانون مهاجرت بود لازم لیک لازم تر از آن بسط عدالت باشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 124 گر سائس ملک با کیاست باشد دارای درایت و فراست باشد مابین دو همسایه بباید ناچار مایل به توازن سیاست باشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 123 آن شیخ که دم ز علم اخفش می زد با ساده رخان باده ی بیغش می زد دیدم که برای دستمالی موهوم بی واسطه قیصریه آتش می زد