ابناء بشر جمله ز یک عائله اند
فرخی یزدی – رباعی شماره 146 ابناء بشر جمله ز یک عائله اند وز حرص دول مدام در غائله اند از آز دول الحذر ای اهل جهان کانها همه رهزنان این قافله اند
فرخی یزدی – رباعی شماره 146 ابناء بشر جمله ز یک عائله اند وز حرص دول مدام در غائله اند از آز دول الحذر ای اهل جهان کانها همه رهزنان این قافله اند
فرخی یزدی – رباعی شماره 145 آنانکه سوار اسب گلگون شده اند از مکمن ارتجاع بیرون شده اند با آنکه گرو برده به قانون شکنی امروز نماینده ی قانون شده اند
فرخی یزدی – رباعی شماره 144 آنانکه لوای فقر افراخته اند یکباره سوی ملک فنا تاخته اند بیچاره و چاره ساز خلقند تمام آنانکه به دل سوختگی ساخته اند
فرخی یزدی – رباعی شماره 143 بس هم نفسان نرد غلط باخته اند یک جامعه را به شبهه انداخته اند با آن همه امتحان هنوز این مردم ما را به ثبات عزم نشناخته اند
فرخی یزدی – رباعی شماره 142 این قوم که تا کشور ما تاخته اند با رایت خودسری برافراخته اند با این همه، های هوی ایشان دیدیم هنگام عمل وظیفه نشناخته اند
فرخی یزدی – رباعی شماره 141 (1) روزی که شهید عشق قربانی شد آغشته به خون مفخر ایرانی شد در ماتم او عارف و عامی گفتند ایام صفر محرم ثانی شد واژگان دشوار : 1– این شعر به مناسبت قتل کلنل محمدتقی خان پسیان سروده شده است. بیت پایانی نیز اشاره به بیتی از … ادامه
فرخی یزدی – رباعی شماره 140 ای کاش که راز دل مبرهن می شد مقصود و مرام ما معین می شد هرگونه سیاستی که دارد دولت تا حد لزوم صاف و روشن می شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 139 ای کاش مرا ناطقه گویا می شد یک لحظه دهان بسته ام وا می شد تا این دل سودا زده ی پرده نشین بی پرده میان خلق رسوا می شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 138 دوشینه لوای صلح افراشته شد در مزرع دل تخم صفا کاشته شد اصلاح وزیر جنگ با پارلمان نیکو قدمی بود که برداشته شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 137 از رأی شمیران غم دل افزون شد وز جعبه ی شوم کن جگرها خون شد چون نوبت آراء لواسان گردید فریادکنان جان ز بدن بیرون شد
فرخی یزدی – رباعی شماره 136 یک دم دل من ز غصه آسوده نشد وین عقده ی ناگشوده بگشوده نشد این دامن پاک چاک چاکم هرگز الا ز سرشک دیده آلوده نشد
فرخی یزدی – رباعی شماره 135 هر سر که به پای خم می سوده نشد از دست غم زمانه آسوده نشد هر دامن پاکی که به می شد رنگین با آن همه آلودگی آلوده نشد