دیروز توانگری زر اندوخته بود
فرخی یزدی – رباعی شماره 206 دیروز توانگری زر اندوخته بود دوشینه به دهر آتش افروخته بود امروز به چشم عبرتش چون دیدم چون شمع ز سر تا به قدم سوخته بود
فرخی یزدی – رباعی شماره 206 دیروز توانگری زر اندوخته بود دوشینه به دهر آتش افروخته بود امروز به چشم عبرتش چون دیدم چون شمع ز سر تا به قدم سوخته بود
فرخی یزدی – رباعی شماره 205 بر دوره ی فترت اعتباری نبود با مجلس پنجم افتخاری نبود در فاصله ی این دو، به صد مأیوسی یک ذره مرا امیدواری نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 204 هر شر اگر از امور خیریه نبود خون فقرا وجوه بریه نبود حال علمای خوب کی بود چنین گر عالم بد طالب شهریه نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 203 اسرار سراچه ی کهن تازه نبود غوغای حیات غیر آوازه نبود این جامه ی زندگی که خیاط ازل از بهر من و تو دوخت، اندازه نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 202 آزادی اگر تیول یکدسته نبود ملت ز دو سر چو مرغ پابسته نبود از ماهی برجسته نمی رفت سخن در مجلس اگر ناطق برجسته نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 201 گر هادی ما ز جهل گمراه نبود گمراهی او در همه افواه نبود کابینه نمی شد متزلزل هرگز گر “لیدر” خودپسند خودخواه نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 200 هر چند افق زمانه روشن نبود تکلیف جهانیان معین نبود در قرن طلایی نکند آدم روی در مملکتی که راه آهن نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 199 هر خانه که شادیش به جز غم نبود ویرانی آن خرابه پر کم نبود نقش در و دیوار ندارد حاصل از بهر عمارتی که محکم نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 198 ای کاش که جز رنگ صفا رنگ نبود مسکین ز غنی این همه دلتنگ نبود در بین بشر صلح و صفا داشت دوام سرمایه اگر مسبب جنگ نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 197 از دست تو گر دل ز غمت چاک نبود از طعنه ی این و آن مرا باک نبود راز دل دوستان نمی کردم فاش گر نقشه ی دشمنان خطرناک نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 196 گر شیخ ریا رند قدح نوش نبود گر شحنه ی شهر مست و مدهوش نبود یک شمه ز بی مهری او می گفتم گر مهر مرا بر لب خاموش نبود
فرخی یزدی – رباعی شماره 195 ای کاش به شهر شحنه را زور نبود ملت ز فشار ظلم مقهور نبود یک شمه ز قانون شکنی می گفتم گر نامه ی ما اسیر سانسور نبود