تا جرأت و پشتکار توأم نشود
فرخی یزدی – رباعی شماره 218 تا جرأت و پشتکار توأم نشود شیرازه ی کارها منظم نشود گیرم نشد این بنای ویران آباد بی شبهه از این خرابتر هم نشود
فرخی یزدی – رباعی شماره 218 تا جرأت و پشتکار توأم نشود شیرازه ی کارها منظم نشود گیرم نشد این بنای ویران آباد بی شبهه از این خرابتر هم نشود
فرخی یزدی – رباعی شماره 217 هرگز به هما، بوم برابر نشود با بلبل باغ، زاغ همسر نشود از حمله ی یک طایفه ی بی ایمان این مؤمن سالخورده کافر نشود
فرخی یزدی – رباعی شماره 216 گر عامل جور حاکم ما نشود در عدلیه ظلم حکمفرما نشود حکمی که بود بر له یک مشت ضعیف تا دست قوی قویست اجرا نشود
فرخی یزدی – رباعی شماره 215 تا چون من و شانه باد شیدا نشود در زلف تو عقده ی دلم وا نشود کی سعی و عمل پیشه که بی زحمت و رنج از بهر کسی گنج مهیا نشود
فرخی یزدی – رباعی شماره 214 گویند که کابینه چو تشکیل شود بیداد به عدل و داد تبدیل شود ما نیز همه به سهم خود منتظریم کاین وضع جگر خراش تعدیل شود
فرخی یزدی – رباعی شماره 213 دولت چو به فکر خویش تشکیل شود ناچار نفوذ غیر تقلیل شود با فکر خودی اگر نگردد تشکیل بر آن نظر خارجه تحمیل شود
فرخی یزدی – رباعی شماره 212 گر درد و غم قدیم تجدید شود یا دوره ی ارتجاع تمدید شود بهتر که ز آراء لواسان خراب آزادی ما یکسره تهدید شود
فرخی یزدی – رباعی شماره 211 گر رشته ی سعی و کار پیوند شود افکار عموم شاد و خرسند شود با بودجه ی کافی و جدیت ما باید بلدیه آبرومند شود
فرخی یزدی – رباعی شماره 210 هر جا سخن از سیم و زر ناب رود کی لرد طلا پرست در خواب رود ای کاش که این جزیره ی آتش خیز خاکش ز نزول باد در آب رود
فرخی یزدی – رباعی شماره 209 در کشور دیگران که بیداری بود از علم چو سیل معرفت جاری بود تعلیم عمومی و نظام اجباری این هر دو اصول مملکت داری بود
فرخی یزدی – رباعی شماره 208 روزی که دل غمزده را شادی بود دل شادیم از پرتو آزادی بود زان پیش که برزگر شود خانه خراب از گنج در این خرابه آبادی بود
فرخی یزدی – رباعی شماره 207 دیشب که به پای دل مرا سلسله بود از دست سر زلف تو ما را گله بود چون موی تو عاقبت پریشانم کرد مویی که میان من و دل فاصله بود