همه مه صورتان در برج محمل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 270 همه مه صورتان در برج محمل بت من کرده جا در محمل دل چو جانان همسفر فایز همان به که تا محشر برم ره سوی منزل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 270 همه مه صورتان در برج محمل بت من کرده جا در محمل دل چو جانان همسفر فایز همان به که تا محشر برم ره سوی منزل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 269 سحرها در چمن با خواهش گل نوازد ارغنون در سینه بلبل بلی این است فایز رسم معشوق که خواهد پند عاشق در تزلزل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 268 بت گلروی سنبل موی خوشگل بیا بنشین زمانی در مقابل مکن باور که فایز تا قیامت شود یک ساعت از یاد تو غافل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 267 بلا شد حُسن مه رویان خوشگل نه از من بود تقصیری نه از دل بتان کشتند فایز، کیست منصف؟ گنه مقتول کرده یا که قاتل؟
فایز دشتی-دوبیتی شماره 266 ز اسب افتادم و شد کار مشکل سراپا معجری شد در مقابل به زیر معجرش آهسته می گفت که : فایز رفت و داغش ماند بر دل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 265 اگر کاغذ نباشد پرده ی دل قلم هم گر نباشد چوب فلفل مرکب گر نباشد یار فایز نویسم نامه ای با دوده ی دل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 264 خوشا روزی که گل بودی و بلبل تو گفتی صبر کن ! کردم تحمل الهی دشمن فایز بمیرد گل از بلبل برید و بلبل از گل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 263 سحر با باغبانی گفت بلبل : که گر مُردم تو باری بی تامل ز برگ نسترن بهرم کفن ساز بکن دفنم به زیر شاخه ی گل
فایز دشتی-دوبیتی شماره 262 زره پوشیده ای با من کنی جنگ کنی پهنای گیتی را به من تنگ ندارد تاب جنگت فایز پیر مزن بر شیشه ی عمر مرا سنگ
فایز دشتی-دوبیتی شماره 261 ز هجرت سینه و دامن کنم چاک روان سازم سرشک از دیده بر خاک هنوز سر بر لحد ننهاده فایز که مهرش را ز دل بنموده ای پاک
فایز دشتی-دوبیتی شماره 260 سحر از شوق جانان مست و مدهوش رسانیدم همی دستم به گیسوش ز بوی عطر زلف یار فایز دو دستم تا قیامت می دهد بوش
فایز دشتی-دوبیتی شماره 259 فغان از امشب و یاد از شب دوش که با دلبر ببودم دوش بر دوش نمک های لبت چشمش بگیرد اگر فایز کند یک دم فراموش