چون به ملک اندر برآرد گردی از مردان مرد
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 183 چون به ملک اندر برآرد گردی از مردان مرد داد او را تاج و تخت و ملک عالم بر سری تا از او فرزند زاید در جهان و وا دهد در مصاف اندر حسام و در نماز انگشتری
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 183 چون به ملک اندر برآرد گردی از مردان مرد داد او را تاج و تخت و ملک عالم بر سری تا از او فرزند زاید در جهان و وا دهد در مصاف اندر حسام و در نماز انگشتری
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 182 بره ی بریان هر جا که بود چاکر توست طبق حلوا داماد و تو او را خسری خوردنیهای جهان گر به شکم جمع شدند همه گفتند که ای خواجه تو ما را پدری ای همه نزهت و شادی و همه راحت و روح کنیت تو نعم … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 181 از زبان تیر خراس ای لاف زنی که هر کجا هستی قصه ز روزن و سرای آری تا کی سوی من نه از ره غیرت از بهر نظاره روی و رای آری پندی بشنو که تا چو مخدومم مختار شوی گر آن بجای آری شو راستیی … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 180 شد دیده ی من سپید از وعدت آخر چو نکو نکو نگه کردی آخر بر مرثیه ی پدر ما را همچون ز بر درش سیه کردی
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 179 شربهای جهان همه خوردیم چه عطایی از او چه عاریتی چو نکو بنگریستیم نبود هیچ خوشخواره تر ز عافیتی
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 178 کسی را کو نسب پاکیزه باشد به فعل اندر نیاید زو درشتی کسی را کو به اصل اندر خلل هست نیاید زو به جز کژی و زشتی مراد از مردمی آزادمردیست چه مرد مسجدی و چه کنشتی
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 177 نکند دانا مستی نخورد عاقل می ننهد مرد خردمند سوی مستی پی چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز تو را نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او ور کنی عربده گویند که او کرد … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 176 سخا و سخن جان محض ست ایرا که از خوب گویی و از خوشخویی بماند همی زنده بی کالبد ز من شعر نیک و ز تو نیکویی
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 175 به هفت کشور تا شکر پنج و ده گویم نبود خواهم ساکن دو روز در یک جای دو پای دارم چار دگر بباید از آنک به هفت کشور نتوان رسید بی شش پای چنان زندگانی کن ای نیک رای از آن پس که توفیق دادت خدای … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 174 پسری دیدم پوشیده قبای گفتم او را که به نزدیک من آی گفت من دیر بمانم نایم گفتم او را که بیا ژاژ مخای دیر کی مانی جایی که بود سیم در دست و گروگان در پای من اگر ایستاده ام مسته خویشتن گر نشسته ای … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 173 اگر پای تو از خط خطا گامی بعیدستی بر تخت تو اندر دین بر از عرش مجیدستی وگر امروز طبع تو ز طراری نه طاقستی وگر غفلت ز رزاقی زر فرد آفریدستی ز عشق آن یکی سلطان طاعت شادمان بودی ز رشک آن دگر شیطان شهوت … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 172 ای در دل ما چو جان گرامی وی همچو خرد به نیکنامی آن دل که به خدمت تو پیوست آورد بر تو جان سلامی ماه از تو گرفت نوربخشی کبک از تو گرفت خوش خرامی با رحمت رویت از میانه برخاسته زحمت حرامی این چرخ رونده … ادامه