بایگانی‌های قطعات و قصاید کوتاه سنایی - صفحه 2 از 18 - ادبستان شعر پارسی

خود درشتی گر ببیند کور چشم و کور دل

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 195 خود درشتی گر ببیند کور چشم و کور دل خواه با او مردمی کن خواه با او کژدمی هر که از بی چشم دارد مردمی و شرم چشم همچنان باشد که دارد چشم ز ارزن گندمی مردمی کردن کی آید از خری کز روی طبع چشم … ادامه

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 194 ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان آخر کسی که رازی با او گشادمی امروز بس زدی پس و … ادامه

خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 193 خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد اندر حکایت خلفا یزید باهلی گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر بر نغمت سحاق براهیم موصلی کس کرد و باز خواست دگر روز بدره ها گفتا فساد باشد و نوعی ز جاهلی “هو ینصرف” لقبش نهادند … ادامه

مرا شهابی گر هجو کرد صد خروار

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 192 در هجای شهابی مرا شهابی گر هجو کرد صد خروار نیافت خواهد پاسخ ز لفظ من تنگی دراز کاری دارم که هر سگی را من بهر خروشی خواهم همی زدن سنگی    

خسرو از مازندران آید همی

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 191 خسرو از مازندران آید همی یا مسیح از آسمان آید همی یا ز بهر مصلحت روح الامین سوی دنیا زان جهان آید همی یا سکندر با بزرگان عراق سوی شرق از قیروان آید همی “ریگ آموی و درازی راه او زیر پامان پرنیان آید همی” “آب … ادامه

زشتم خواندی و راست گفتی

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 190 زشتم خواندی و راست گفتی من نیز بگویم ار نجوشی من زشت بهم تو خوب ایرا من شاعرم و تو … فروشی (1)   واژگان دشوار: 1– واژه ای از این مصراع، دور از اخلاق بود. به ناچار آن را ننوشتیم.  

ای سه بوسش به آدمی ناژی

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 187 در هجای علی سه بوسش ای سه بوسش به آدمی ناژی زن تو راستست و تو کاژی از بغیضان جام و باخرزی وز عوانان ملین و باژی از خسیسی که هستی ای ملعون بر … زن چو ماکیان کاژی(1) از ستاره همه ربایی گوشت ای زنت … ادامه

شد باز گهر طبع گهرزای معزی

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 185 در رثای امیر معزی شد باز گهر طبع گهرزای معزی شد یار فلک عقل فلکسای معزی گر زهره به چرخ دویم آید عجبی نیست در ماتم طبع طرب افزای معزی کز حسرت درهای یتیمش چو یتیمان بنشست عطارد به معزای معزی

معجز معجزی پدید آمد

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 184 هم در هجای معجزی شاعر معجز معجزی پدید آمد چون فرورید قوم او پسری بی‌نهادی پلید و پر هوسی بی زمانی دراز و بی خبری هم ازو بود و از کفایت او که بهر کار دارد او هنری