جان من خیز و جام باده بیار
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 27 جان من خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست ساغر می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 27 جان من خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست ساغر می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 26 شکایت از روزگار ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد کو دل آزاده ای کز تیغ او مجروح نیست در عنا تا کی توان بودن به امید بهی هر کسی را صابری ایوب و عمر نوح نیست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 25 به همه وقت دلیری نکنند هر کرا از خرد و هش یاریست زانکه هر جای به جز در صف حرب بد دلی بیش بود هشیاریست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 24 هر جا که روضه ایست وردیست هر جا که ناله ایست دردیست گیتی همه سر به سر کلوخی ست قسم تو از آن گلوخ گردیست هر کز تو به خرقه ای فزونست کم گوی که بختیار مردیست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 23 به مادرم گفتم ای بد مهر مادر نبیره دوست من دشمن نه نیکوست جوابم داد گفتا دشمن توست نباشد دشمن دشمن به جز دوست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 22 ای جود تو ز لذت بخشش سوال جوی وی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست بیم و امید بنده ز رد و قبول توست یک شهر خواه دشمن من گیر و خواه دوست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 21 در رثای منصور سعید خواجه منصور بپژمرد ز مرگ تازگی جهل ز پژمردن اوست عالمی بسته ی جهلند و کنون زندگی همه در مردن اوست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 20 در مذمت بخیلی گوید دیگ خواجه ز گوشت دوشیزه ست مطبخ او ز دود پاکیزه ست خواجه چون نان خورد در آن موضع مور در آرزوی نان ریزه ست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 19 در هجای علی سه بوسش پیش ازین گفتم سه بوسش را همی مردمست آن روسبی زن مردمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه سگ دمست آن روسبی زن سگ دمست گوید از سختی ورا میر سرخس پر خمست آن روسبی زن پر خمست باز … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 18 آن تو کوری نه جهان تاریک ست آن تو کری نه سخن باریک ست گر سر این سخنت نیست برو روی دیوار و سرت نزدیک ست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 17 عرش مقاما زر کن کعبه ی جاهت دست وزارت در آن بلند مقامست کز شرف او به روز بار نداند شاه فلک اوج خویش را که کدامست
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 16 قدر مردم سفر پدید آرد خانه ی خویش مرد را بندست چون به سنگ اندرون بود گوهر کس نداند که قیمتش چندست