بایگانی‌های قطعات و قصاید کوتاه سنایی - صفحه 12 از 18 - ادبستان شعر پارسی

چون خاک باش در همه احوال بردبار

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 75 چون خاک باش در همه احوال بردبار تا چون هوات بر همه کس قادری بود چون آب نفع خویش به هر کس همی رسان تا همچو آتشت ز جهان برتری بود

معجزی خود ز معجز ادبار

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 74 در هجای “معجزی” شاعر معجزی خود ز معجز ادبار نزد هر زیرکی کم از خر بود خود همه کس برو همی خندید زانکه عقلش ز جهل کمتر بود زین چنین … دریده مادر و زن (1) ریشخندیش نیز درخور بود   واژگان دشوار : 1- واژه … ادامه

آخر این آمدنم نزد تو تا چند بود

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 73 آخر این آمدنم نزد تو تا چند بود تا کی این شعبده و وعده و این بند بود تا تو پنداری کاین خادم تو … خصی ست (1) که به آمد شد بی فایده خرسند بود   واژگان دشوار : واژه ی به کار رفته در … ادامه

با دلی رفته ای به استسقا

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 72 با دلی رفته ای به استسقا که معاصیش هیچ غم نکند با چنین دل چه جای بارانست کابر بر تو کمیز هم نکند با همه خلق جهان گر چه از آن بیشتر بی ره و کمتر به رهند تو چنان زی که بمیری برهی نه چنان … ادامه

ای سنایی کسی به جد و به جهد

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 71 ای سنایی کسی به جد و به جهد سر گری را سخن سرای کند یا کسی در هوا به زور و به قهر پشه را با شه یا همای کند من چو چنگش به چنگ و طرفه تر آنک او ز من ناله همچو نای کند … ادامه

دوستی گفت صبر کن زیراک

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 70 دوستی گفت صبر کن زیراک صبر کار تو خوب زود کند آب رفته به جوی باز آید کارها به از آنکه بود کند گفتم ار آب رفته باز آید ماهی مرده را چه سود کند

خادمان را ز بهر آن بخرند

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 68 خادمان را ز بهر آن بخرند تا به رخسارشان فرو نگرند “لا الی هولاء” نه مرد و نه زن بین ذالک نه ماده و نه نرند جای ایشان شدست هند و عجم لاجرم هر دو جا به دردسرند

چرا نه مردم دانا چنان زید که به غم

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 65 چرا نه مردم دانا چنان زید که به غم چو سرش درد کند دشمنان دژم گردند چنان نباید بودن که گر سرش ببرند به سر بریدن او دوستان خرم گردند

از جواب و سوال ما دانی

سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 64 از جواب و سوال ما دانی شاید ار زیر کی فرو ماند گرد گفت محال را چه عجب کاینه ی عقل را بپوشاند زانکه خورشید را ز بینش چشم ذره ای ابر تیره گرداند