چون خاک باش در همه احوال بردبار
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 75 چون خاک باش در همه احوال بردبار تا چون هوات بر همه کس قادری بود چون آب نفع خویش به هر کس همی رسان تا همچو آتشت ز جهان برتری بود
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 75 چون خاک باش در همه احوال بردبار تا چون هوات بر همه کس قادری بود چون آب نفع خویش به هر کس همی رسان تا همچو آتشت ز جهان برتری بود
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 74 در هجای “معجزی” شاعر معجزی خود ز معجز ادبار نزد هر زیرکی کم از خر بود خود همه کس برو همی خندید زانکه عقلش ز جهل کمتر بود زین چنین … دریده مادر و زن (1) ریشخندیش نیز درخور بود واژگان دشوار : 1- واژه … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 73 آخر این آمدنم نزد تو تا چند بود تا کی این شعبده و وعده و این بند بود تا تو پنداری کاین خادم تو … خصی ست (1) که به آمد شد بی فایده خرسند بود واژگان دشوار : واژه ی به کار رفته در … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 72 با دلی رفته ای به استسقا که معاصیش هیچ غم نکند با چنین دل چه جای بارانست کابر بر تو کمیز هم نکند با همه خلق جهان گر چه از آن بیشتر بی ره و کمتر به رهند تو چنان زی که بمیری برهی نه چنان … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 71 ای سنایی کسی به جد و به جهد سر گری را سخن سرای کند یا کسی در هوا به زور و به قهر پشه را با شه یا همای کند من چو چنگش به چنگ و طرفه تر آنک او ز من ناله همچو نای کند … ادامه
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 70 دوستی گفت صبر کن زیراک صبر کار تو خوب زود کند آب رفته به جوی باز آید کارها به از آنکه بود کند گفتم ار آب رفته باز آید ماهی مرده را چه سود کند
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 69 منشین با بدان که صحبت بد گر چه پاکی تو را پلید کند آفتاب ار چه روشنست او را پاره ای ابر ناپدید کند
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 68 خادمان را ز بهر آن بخرند تا به رخسارشان فرو نگرند “لا الی هولاء” نه مرد و نه زن بین ذالک نه ماده و نه نرند جای ایشان شدست هند و عجم لاجرم هر دو جا به دردسرند
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 67 دل منه با زنان از آنکه زنان مرد را کوزه ی فقع سازند تا بود پر زنند بوسه بر آن چون تهی شد ز دست بندازند
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 66 خواجگانی که اندرین حضرت خویشتن محتشم همی دارند آن نکوتر که خادمان نخرند حرم اندرحرم همی دارند
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 65 چرا نه مردم دانا چنان زید که به غم چو سرش درد کند دشمنان دژم گردند چنان نباید بودن که گر سرش ببرند به سر بریدن او دوستان خرم گردند
سنایی غزنوی – قطعات و قصاید کوتاه شماره 64 از جواب و سوال ما دانی شاید ار زیر کی فرو ماند گرد گفت محال را چه عجب کاینه ی عقل را بپوشاند زانکه خورشید را ز بینش چشم ذره ای ابر تیره گرداند