بایگانی‌های قصاید سعدی - ادبستان شعر پارسی

ترحم ذلتی یا ذا المعالی

سعدی-قصیده شماره 34   ترحم ذلتی یا ذا المعالی و واصلنی اذا شوشت حالی الا یا ناعس الطّرفین سکری سل السّهران عن طول اللیالی ندارم چون تو در عالم دگر دوست اگر چه دوستی دشمن فعالی کمالُ الحسن فی الدنیا مَصون کمثلِ البدرِ فی حدّ الکمالِ مرکب در وجودم همچو جانی مصور در دماغم چون … ادامه

دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی

سعدی-قصیده شماره 33   دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مرمان نکند جز مغفلی باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی آن پنجه ی کمانکش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی … ادامه

ای نفس اگر به دیده ی تحقیق بنگری

سعدی-قصیده شماره 32   ای نفس اگر به دیده ی تحقیق بنگری درویشی اختیار کنی بر توانگری ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد تو نیز با گدای محلت برابری گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند نوبت به دیگری بگذاری و بگذری دنیا زنی ست عشوه ده و دلستان ولیک با کس به سر … ادامه

بزن که قوت بازوی سلطنت داری

سعدی-قصیده شماره 31   بزن که قوت بازوی سلطنت داری که دست همت مردانت می‌دهد یاری جهانگشای و عدو بند و ملک بخش و ستان که در حمایت صاحبدلان بسیاری گرت به شب نبدی سر بر آستانه ی حق کی ات به روز میسر شدی جهانداری به دولت تو چنان ایمن است پشت زمین که … ادامه

ای که پنجاه رفت و در خوابی

سعدی-قصیده شماره 30   ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی تا کی این باد کبر و آتش خشم شرم بادت که قطره ی آبی کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی تو به بازی نشسته وز چپ و راست می‌رود تیر چرخ پرتابی تا در این … ادامه

دریغ روز جوانی و عهد برنایی

سعدی-قصیده شماره 29   دریغ روز جوانی و عهد برنایی نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی سر فروتنی انداخت پیری ام در پیش پس از غرور جوانی و دست بالایی دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد ستیز دور فلک ساعد توانایی زهی زمانه ی ناپایدار عهد شکن چه دوستی ست که با دوستان نمی‌پایی که اعتماد … ادامه

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای

سعدی-قصیده شماره 28   به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای چه دوستی کند ایام اندک اندک بخش که بار بازپسین دشمنی ست جمله ربای چه مایه بر سر این ملک سروران بودند چو دور عمر بسر شد درآمدند از پای تو مرد باش و ببر با … ادامه

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین

سعدی-قصیده شماره 27   آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاک سر برآور وین قیامت در میان خلق بین نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغ ز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین زینهار از دور گیتی و … ادامه

تبارک الله از آن نقشبند ماه مهین

سعدی-قصیده شماره 26   تبارک الله از آن نقشبند ماه مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین چنان که در نظری در صفت نمی‌آیی منت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین مه از فروغ تو بر آسمان نمی‌تابد چه جای ماه که خورشید لایکاد یبین خدای تا … ادامه

ای محافل را به دیدار تو زین

سعدی-قصیده شماره 25   ای محافل را به دیدار تو زین طاعتت بر هوشمندان فرض عین آسمان در زیر پای همتت بر زمین مالنده فرق فرقدین از مقامات تا ثریا همچنان کز ثریا تا ثری فرق است و بین ای نهاده پای رفعت بر فلک وی ربوده گوی عقل از اعقلین کاش کابن مقله بودی … ادامه

تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان

سعدی-قصیده شماره 24 مطلع دوم   تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان پری که در همه عالم به حسن موصوف است ز شرم چون تو پریزاده می‌رود پنهان به دستهای نگارین چو در حدیث آبی هزار دل ببری زینهار از این دستان دل … ادامه

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان

سعدی-قصیده شماره 24   شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان اگر تو باز برآری حدیث من به دهان بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان تو آن نه‌ای که چو غایب شوی ز دل بروی تفاوتی نکند قرب دل به بُعد مکان قرار یک … ادامه