بایگانی‌های قصاید سعدی - صفحه 2 از 3 - ادبستان شعر پارسی

این منتی بر اهل زمین بود از آسمان

سعدی-قصیده شماره 23 این منتی بر اهل زمین بود از آسمان وین رحمت خدای جهان بود بر جهان تا گردنان روی زمین منزجر شدند گردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان اقصای بر و بحر به تایید عدل او آمد به تیغ حادثه درباره ی امان بوی چمن برآمد و برف جبل گداخت گل با … ادامه

یا رب آن روی است یا برگ سمن

سعدی-قصیده شماره 22   یا رب آن روی است یا برگ سمن یا رب آن قد است یا سرو چمن بر سمن کس دید جعد مشکبار در چمن کس دید سرو سیمتن عقل چون پروانه گردید و نیافت چون تو شمعی در هزاران انجمن سخت مشتاقیم پیمانی بکن سخت مجروحیم پیکانی بکن وه کدامت زین … ادامه

خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم

سعدی-قصیده شماره 21   خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه خدایگان معظم اتابک اعظم سر ملوک زمان پادشاه روی زمین خلیفه ی پدر و عم به اتفاق اعم زمین پارس دگر فرّ آسمان دارد به ماه طلعت شاه و ستارگان … ادامه

بسی صورت بگردیدست عالم

سعدی-قصیده شماره 20   بسی صورت بگردیدست عالم وز این صورت بگردد عاقبت هم عمارت با سرای دیگر انداز که دنیا را اساسی نیست محکم مثال عمر سر بر کرده شمعی ست که کوته باز می‌باشد دمادم و یا برف گدازان بر سر کوه کز او هر لحظه جزوی می‌شود کم بسا خاکا به زیر … ادامه

توانگری نه به مال است پیش اهل کمال

سعدی-قصیده شماره 19   توانگری نه به مال است پیش اهل کمال که مال تا لب گور است و بعد از آن اعمال من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال محل قابل و آن گه نصیحت قائل چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال … ادامه

ان هوی النفس یقد العقال

سعدی-قصیده شماره 18   ان هوی النفس یقد العقال لایتهدی و یعی ما یقال خاک من و توست که باد شمال می‌بردش سوی یمین و شمال مالک فی‌الخیمة مستلقیا وانتهض القوم و شدوا الرّحال عمر به افسوس برفت آنچه رفت دیگرش از دست مده بر محال قد و عرالمسلک یا ذاالتی افلح من هیا زاد … ادامه

هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل

سعدی-قصیده شماره 17   هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد صورتی ست لایعقل اگر همین خور و خواب است حاصل از عمرت به هیچ کار نیاید حیات بی‌حاصل از آنکه من به تامل در او گرفتارم هزار حیف بر آنکس که بگذرد غافل نظر برفت و دل اندر کمند … ادامه

دل شکسته که مرهم نهد دگربارش

سعدی-قصیده شماره 16   دل شکسته که مرهم نهد دگربارش یتیم خسته که از پای برکند خارش خدنگ دردِ فراق اندرون سینه ی خلق چنان نشست که در جان نشست سوفارش چو مرغ کشته قلم سربریده می‌گردد چنان که خون سیه می‌رود ز منقارش دهان مرده به معنی سخن همی گوید اگرچه نیست به صورت … ادامه

بس بگردید و بگردد روزگار

سعدی-قصیده شماره 15   بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار ای که دستت می‌رسد کاری بکن پیش از آن کاز تو نیاید هیچ کار اینکه در شهنامه‌ها آورده‌اند رستم و رویینه‌تن اسفندیار تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلق است دنیا یادگار این همه رفتند و مای شوخ چشم … ادامه

کجا همی رود این شاهد شکر گفتار

سعدی-قصیده شماره 14 مطلع دوم   کجا همی رود این شاهد شکر گفتار چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار به آفتاب نماند مگر به یک معنی که در تامل او خیره می‌شود ابصار نظر در آینه ی روی عالم افروزش مثال صیقل از آیینه می‌برد زنگار برات خوبی و منشور لطف و زیبایی … ادامه

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

سعدی-قصیده شماره 14   به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید از آنکه چون سگ صیدی نمی‌رود به شکار نه در جهان گل رویی و سبزه ی زنخی ست درختها همه سبزند و بوستان گلزار چو … ادامه

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

سعدی-قصیده شماره 13   بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار آفرینش همه تنبیه … ادامه