بایگانی‌های قصاید سعدی - صفحه 3 از 3 - ادبستان شعر پارسی

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

سعدی-قصیده شماره 12   روزی که زیر خاک تن ما نهان شود وآنها که کرده‌ایم یکایک عیان شود یارب به فضل خویش ببخشای بنده را آن دم که عازم سفر آن جهان شود بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال مهلت بیابد از اجل و کامران شود هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد با … ادامه

احمدالله تعالی که به ارغام حسود

سعدی-قصیده شماره 11     احمدالله تعالی که به ارغام حسود خیل بازآمد و خیرش به نواصی معقود مطرب از مشغلهٔ ی کوس بشارت چه زند زهره بایستی امروز که بنوازد عود صبح امروز خدایا چه مبارک بدمید که همی از نفسش بوی عبیر آید و عود سمع الدهر بتیسیر بلوغ الآمال سنح الدور بتبشیر … ادامه

کدام باغ به دیدار دوستان ماند

سعدی-قصیده شماره 10   کدام باغ به دیدار دوستان ماند کسی بهشت نگوید به بوستان ماند درخت قامت سیمین‌برت مگر طوبی‌ست که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند گل دو روی به یک روی با تو دعوی کرد دگر رخش ز خجالت به زعفران ماند کجاست آن که به انگشت می‌نمود هلال کز ابروان … ادامه

فضل خدای را که تواند شمار کرد

سعدی-قصیده شماره 9   فضل خدای را که تواند شمار کرد یا کیست آن که شکر یکی از هزار کرد آن صانع قدیم که بر فرش کائنات چندین هزار صورت الوان نگار کرد ترکیب آسمان و طلوع ستارگان از بهر عبرتِ نظر هوشیار کرد بحر آفرید و بر و درختان و آدمی خورشید و ماه … ادامه

چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد

سعدی-قصیده شماره 8   چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد وجود غیر حق در چشم توحیدش عدم گردد کمر بندد قلم کردار سر در پیش و لب برهم به هر حرفی که پیش آید به تارک چون قلم گردد ز چوگان ملامت نادر آن کس روی برتابد که در راه خدا چون … ادامه

به اتفاق دگر دل به کس نباید داد

سعدی-قصیده شماره 7   به اتفاق دگر دل به کس نباید داد ز خستگی که در این نوبت اتفاق افتاد چو ماه دولت بوبکر سعد آفل شد طلوع اختر سعدش هنوز جان می‌داد امید امن و سلامت به گوش دل می‌گفت بقای سعد ابوبکر سعد زنگی باد هنوز داغ نخستین درست ناشده بود که دست … ادامه

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

سعدی-قصیده شماره 6 دردی به دل رسید که آرام جان برفت وآن هر که در جهان به دریغ از جهان برفت شاید که چشم چشمه بگرید به های های بر بوستان که سرو بلند از میان برفت بالا تمام کرده درخت بلند ناز ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت گیتی بر او چو خوش … ادامه

خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست

سعدی-قصیده شماره 5   خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست درختِ قدِ صنوبر خرامِ انسان را مدام رونق نوباوه ی جوانی نیست گلی ست خرم و خندان و تازه و خوشبوی ولیک امید ثباتش چنان که دانی نیست دوام پرورش اندر کنار مادر دهر طمع مکن … ادامه

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست

سعدی-قصیده شماره 4   ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست خفتگان را خبر از زمزمه ی مرغ سحر حَیَوان را خبر از عالم انسانی نیست داروی تربیت از پیر طریقت بستان کآدمی را بتر از علت نادانی نیست روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد نتوان دید … ادامه

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

سعدی-قصیده شماره 3 عَلَم دولت نوروز به صحرا برخاست زحمت لشکر سرما ز سرِ ما برخاست بر عروسان چمن بست صبا هر گهری که به غواصی ابر از دل دریا برخاست تا رباید کُله قاقم برف از سر کوه یَزَک تابش خورشید به یغما برخاست طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند شکر آن … ادامه

اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را

سعدی-قصیده شماره 2 اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را بیا مطالعه کن گو به نوبهار زمین را شگفت نیست گر از طین به درکند گل و نسرین همانکه صورت آدم کند سلاله ی طین را حکیم بار خدایی که صورت گل خندان درون غنچه ببندد چو در مشیمه جنین را سزد که روی عبادت … ادامه

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

سعدی-قصیده شماره 1   شکر و سپاس و منت و عزت خدای را پروردگار خلق و خداوند کبریا دادار غیب دان و نگهدار آسمان رزاق بنده پرور و خلّاق رهنما اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیش یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا گوهر ز سنگ خاره کند ، لؤلؤ از صدف فرزند آدم … ادامه