بایگانی‌های باب ششم در قناعت - صفحه 2 از 2 - ادبستان شعر پارسی

یکی پر طمع پیش خوارزمشاه

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 3   یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه چو دیدش ، به خدمت دوتا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت می‌بپرسم بگوی نگفتی که قبله‌ است سوی حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز … ادامه

مرا حاجیی شانه ی عاج داد

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 2   مرا حاجیی شانه ی عاج داد که رحمت بر اخلاق حَجّاج باد شنیدم که باری ، سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود بینداختم شانه کاین استخوان نمی‌بایدم ، دیگرم سگ مخوان مپندار چون سرکه ی خود خورم که جور خداوند حلوا برم قناعت … ادامه

خدا را ندانست و طاعت نکرد

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 1   خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را سکونی به دست آور ای بی ثبات که بر سنگ گردان نروید نبات مپرور تن ار مرد رای و هُشی که او را چو می‌پروری … ادامه