بایگانی‌های باب ششم در قناعت - ادبستان شعر پارسی

شنیدم ز پیران شیرین سخن

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 15   شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن ، میوه‌ای تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دل فریب که هرگز نبوده‌ است بر سرو … ادامه

یکی سلطنترانِ صاحب شکوه

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 14   یکی سلطنترانِ صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به کوه به شیخی در آن بقعه ، کشور گذاشت که در دوره قائم مقامی نداشت چو خلوت نشین کوس دولت شنید دگر ذوق در کنج خلوت ندید چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت چنان … ادامه

شنیدم که صاحبدلی نیکمرد

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 13   شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت : می‌دانمت دسترس کز این خانه بهتر کنی ، گفت : بس چه می‌خواهم از طارم افراشتن ؟ همینم بس از بهرِ بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل ، ای غلام که کس را نگشت این … ادامه

شنیدی که در روزگار قدیم

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 12   شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم نپنداری این قول معقول نیست چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است چو طفل اندرون دارد از حرص پاک چه مشتی زرش پیش همت چه خاک خبر ده به درویش سلطان پرست که سلطان ز درویش … ادامه

یکی طفل دندان برآورده بود

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 11   یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش ؟ مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن ، نزد جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت : مخور هول ابلیس تا جان دهد … ادامه

یکی گربه در خانه ی زال بود

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 10   یکی گربه در خانه ی زال بود که برگشته ایام و بد حال بود دوان شد به مهمانسرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان ، می‌دوید همی گفت و از هول جان می‌دوید اگر جستم از دست این تیر زن من و موش و … ادامه

یکی نان خورش جز پیازی نداشت

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 9   یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت پراکنده ای گفتش ای خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار از کس ای خواجه باک که مقطوعِ روزی بود شرمناک قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست … ادامه

یکی را ز مردان روشن ضمیر

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 8   یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت : چه خوب است تشریف شاه ختن وز آن خوبتر خرقه ی خویشتن گر آزاده‌ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس … ادامه

یکی نیشکر داشت بر طبقری

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 7   یکی نیشکر داشت بر طبقری چپ و راست گردنده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بِستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت … ادامه

شکم ، صوفیی را زبون کرد و فرج

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 6   شکم ، صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دُوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت : چه کردی بدین هر دو دینار ؟ گفت : به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر ، شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم و ابلهی … ادامه

چه آوردم از بصره دانی عجب

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 5   چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین تر است از رطب تنی چند در خرقه ی راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود ز پر خواری خویش ، بس خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وز آنجا به گردن … ادامه

یکی را تب آمد ز صاحبدلان

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت شماره 4   یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم بِه از جور روی ترش بردنم شکر عاقل از دست آن کس نخورد که روی از تکبر بر او سرکه کرد مرو در پی هر چه دل خواهدت که تمکین تن … ادامه