بایگانی‌های باب سوم در عشق و مستی و شور - ادبستان شعر پارسی

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 25   شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت : که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز ، باری چراست ؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در … ادامه

کسی گفت پروانه را کای حقیر

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 24   کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا ؟ سمندر نه‌ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید ، آن گه نبرد ز خورشید پنهان شود موش … ادامه

شکر لب جوانی نی آموختی

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 23   شکر لب جوانی نی آموختی که دل ها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت و بر چهره افکنده … ادامه

اگر مرد عشقی کم خویش گیر

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 22   اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بر وی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که … ادامه

یکی را چو من دل به دست کسی

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 21   یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و می‌برد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف برزدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو … ادامه

به شهری در از شام غوغا فتاد

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 20   به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندر است چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ار نه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند ؟ بباید چنین دشمنی دوست … ادامه

ثنا گفت بر سعد زنگی کسی

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 19 ثنا گفت بر سعد زنگی کسی که بر تربتش باد رحمت بسی درم داد و تشریف و بنواختش به مقدار خود منزلت ساختش چو الله و بس ، دید بر نقش زر بشورید و برکند خلعت ز بر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت … ادامه

مگر دیده باشی که در باغ و راغ

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 18   مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ یکی گفتش ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی به روز ؟ ببین کاتشی کرمک خاکزاد جواب از سر روشنایی چه داد که من روز و شب جز … ادامه

رئیس دهی با پسر در رهی

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 17   رئیس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس ، کمرهای زر یلانِ کماندارِ نخجیرزن غلامان ترکش کشِ تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و … ادامه

ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 16 ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست برِ عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند بنی آدم و دام و دد کیستند ؟ پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید … ادامه

قضا را من و پیری از فاریاب

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 15 قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی و درویش بگذاشتند سیاهان براندند کشتی چو دود که آن ناخدا ، نا خدا ترس بود مرا گریه آمد ز تیمار جفت بر آن گریه … ادامه

یکی خرده بر شاه غزنین گرفت

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 14   یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی غریب است سودای بلبل بر اوی به محمود گفت این حکایت کسی بپیچید از اندیشه بر خود بسی که عشق من ای خواجه بر … ادامه