بایگانی‌های باب سوم در عشق و مستی و شور - صفحه 2 از 3 - ادبستان شعر پارسی

به مجنون کسی گفت کای نیک پی

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 13   به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی ؟ مگر در سرت شور لیلی نماند ؟ خیالت دگر گشت و میلی نماند ؟ چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی … ادامه

میان دو عم زاده وصلت فتاد

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 11   میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافِر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطف پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیاراستی دگر مرگ خویش از … ادامه

یکی پنجه ی آهنین راست کرد

یکی پنجه ی آهنین راست کرد سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 10   یکی پنجه ی آهنین راست کرد که با شیر ، زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه ی خود ندید یکی گفتش : آخر چه خسبی چو زن ؟ به سرپنجه … ادامه

طبیبی پریچهره در مرو بود

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 9   طبیبی پریچهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از دردِ دل های ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمی‌خواستم تندرستیِ خویش که دیگر نیاید طبیبم به … ادامه

شکایت کند نوعروسی جوان

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 8   شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم به سر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی … ادامه

شنیدم که پیری شبی زنده داشت

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 7   شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق برفراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی ، رو سر خویش گیر بر این در ، دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از … ادامه

چنین نقل دارم ز مردان راه

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 6   چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم ، گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد درِ مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه ی خلق نیست که چیزی دهندت ، به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که … ادامه

یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپرد

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 5 یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مُردی ، چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم ؟ فتد تشنه در آبدان عمیق … ادامه

یکی شاهدی در سمرقند داشت

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 4   یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی به جای سمر ، قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حُسن تا غایتی که پنداری از رحمت است آیتی همی رفتی و دیده‌ها در پی اش دل دوستان کرده … ادامه

شنیدم که وقتی گدا زاده‌ای

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 3   شنیدم که وقتی گدا زاده‌ای نظر داشت با پادشا زاده‌ای همی‌رفت و می‌پخت سودای خام خیالش فرو برده دندان به کام ز میدانش خالی نبودی چو میل همه وقت پهلوی اسبش چو پیل دلش خون شد و راز در دل بماند ولی پایش از … ادامه

تو را عشق همچون خودی ز آب و گل

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور شماره 2   تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه بر خدّ و خال به خواب اندرش پای بند خیال به صدقش چنان سر نهی در قدم که بینی جهان با وجودش عدم چو در چشم … ادامه