به دامم نیامد به سان تو گور
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 19 به دامم نیامد به سان تو گور رهایی نیابی، بدین سان مشور
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 19 به دامم نیامد به سان تو گور رهایی نیابی، بدین سان مشور
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 18 درخش، ار نخندد به وقت بهار همانا نگرید چنین ابر زار
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 17 کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار کفیده شود سنگ تیمار خوار
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 16 تن خنگ بید، ارچه باشد سپید به تری و نرمی نباشد چو بید
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 15 یکی بزم خرم بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 14 به بادافره جاودان کردمند به دوزخ بماند روانش نژند
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 13 نشست و سخن را همی خاش زد ز آب دهن کوه را شاش زد
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 12 ز هر خاشهای خویشتن پرورد که جز خاش وی را چه اندر خورد؟
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 11 نفس را به عذرم چو انگیز کرد چو آذر فزا آتشم تیز کرد
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 10 به دشمن بر، از خشم آواز کرد تو گفتی مگر تندر آغاز کرد
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 9 که بر آب و گل نقش ما یاد کرد که ماهار در بینی باد کرد
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 8 سگالنده ی چرخ مانند غوچ تبر برده بر سر چو تاج خروچ