بدین آشکارت ببین آشکار
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 43 بدین آشکارت ببین آشکار نهانیت را بر نهانی گمار
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 43 بدین آشکارت ببین آشکار نهانیت را بر نهانی گمار
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 42 به چشم دلت دید باید جهان که چشم سر تو نبیند نهان
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 41 به خنیاگری نغز آورد روی که: چیزی که دل خوش کند، آن بگوی
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 40 جوان چون بدید آن نگاریده روی به سان دو زنجیر مرغول موی
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 39 جوان بودم و پنبه فخمیدمی چو فخمیده شد دانه برچیدمی
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 38 ایا خلعت فاخر از خرمی همی رفتی و می نوشتی ز می
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 37 میلفنج دشمن، که دشمن یکی فزونست و دوست ار هزار اندکی
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 36 لب بخت پیروز را خنده ای مرا نیز مروای فرخنده ای
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 35 نشسته به صد چشم بر بارهای گرفته به چنگ اندرون بارهای
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 34 سرشک از مژه همچو در ریخته چو خوشه ز سارونه آویخته
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 33 بداندیش دشمن برو ویل جو که تا چون ستاند ازو چیز او
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 32 که هر گه که تیره بگردد جهان بسوزد چو دوزخ شود با دران