چو گشت آن پریروی بیمار غنج
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 7 چو گشت آن پریروی بیمار غنج ببرید دل زین سرای سپنج
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 7 چو گشت آن پریروی بیمار غنج ببرید دل زین سرای سپنج
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 6 ز قلب آن چنان سوی دشمن بتاخت که از هیبتش شیر نر آب تاخت
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 5 گرفت آب کاشه ز سرمای سخت چو زرین ورق گشت برگ درخت
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 4 توانی برو کار بستن فریب که نادان همه راست ببند و ریب
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 3 به کوه اندرون گفت: کمکان ما بیا و بکن، بگسلد جان ما
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 2 کفن حله شد کرم بهرامه را کز ابریشم جان کند جامه را
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 1 باندا نمودند و خشور را بدید آن سراپا همه نور را