وگر پهلوانی ندانی زبان
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 31 وگر پهلوانی ندانی زبان ورز رود را ماورالنهر دان
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 31 وگر پهلوانی ندانی زبان ورز رود را ماورالنهر دان
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 30 جگر تشنگانند بیتوشگان که بیچارگانند و بیزاوران
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 28 به دشت ار به شمشیر بگزاردم ازان به که ماهی بیو باردم
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 27 مکن خویشتن از ره راست گم که خود را به دوزخ بری بافدم
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 26 بهارست همواره هر روزیم به منکر فراوان، به معروف کم
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 25 دو جوی روان از دهانش ز خلم دو خرمن زده بر دو چشمش زخیم
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 24 به یک باد اگر بیشتر تار رنگ که باشد که بیشی بود بی درنگ
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 23 فگندند بر لاد پر نیخ سنگ نکردند در کار موبد درنگ
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 22 تن از خوی پر آب و دهان پر ز خاک زبان گشته از تشنگی چاک چاک
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 21 چه خوش گفت مزدور با آن خدیش: مکن بد به کس، گر نخواهی به خویش
رودکی-مثنویات-بحر متقارب شماره 20 رسیدند زی شهر چندان فراز سپه خیمه زد در نشیب و فراز