چون برآرد آفتاب از قلب دریا ماهئی
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 37 چون برآرد آفتاب از قلب دریا ماهئی دیدم اندر قعر و نام یار شد روشن مرا
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 37 چون برآرد آفتاب از قلب دریا ماهئی دیدم اندر قعر و نام یار شد روشن مرا
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 36 چو سر برزد از برج شیر آفتاب مرا نام او گشت روشن چو روز
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 34 نیزه ی مقلوب را تصحیف کن وانگه آن را در میان تیر بند تا بدانی نام مه رویی که هست بر مهش زنجیر و در رنجیر بند
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 33 نیمه ی دخنه بفکن از ارزیز وانگهش زر بیار و بر سر ریز تا بدانی که نام یارم چیست راحت جان بی قرارم کیست
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 32 یاری که نام او نتوان گفت پیش کس ما در میان سی و سه گفتیم نام او
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 31 بدری که سایه بر سرش افکنده است شب چشم و زبان و قامت و زلفش بود لقب
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 30 آنک مرغ جان مشتاقان اسیر دام اوست سی و یک در چل ببین تا چند باشد نام اوست
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 29 کسی که زر به کسان داد و دستگیری کرد معیّن است که زر در سر دلیری کرد
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 28 پس نام پیمبری به دست آر وان نیز ردیف نام او دان
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 27 با زرده ی خایه یار کن ضم وانگاه مصحّفش فرو خوان
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 26 معیّن با تو گفتم گر بدانی که نام یار من هفتاد و هشت است