بایگانی‌های قصاید ایرج - ادبستان شعر پارسی

جانا چه شود گر تو در مهر گشایی

ایرج میرزا – قصیده شماره 36 در مدح امیرنظام جانا چه شود گر تو در مهر گشایی وز در به در آیی و چو جانم به بر آیی دانی چه گذشتست و ز ما حال نپرسی وز هیچ دری هیچ در ما نگشایی تایی بر ما، ور گذرد عمری و آیی ننشسته به پا خیزی … ادامه

سخت است گرچه مرگ پدر بر پسر همی

ایرج میرزا – قصیده شماره 35 تسلیت به دوست پدر مرده سخت است گرچه مرگ پدر بر پسر همی هان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی در روزگار هر پسری بی پدر شود تنها تو نیستی که شدی بی پدر همی اسکندر کبیر که می رفت از جهان گفت این سخن به مادر … ادامه

چندی گزیده یار ز من دوری

ایرج میرزا – قصیده شماره 34 شکایت از دوری یار چندی گزیده یار ز من دوری افزوده شور بخت مرا شوری چون بیندم به خویش فزون مشتاق از من فزون کند بت من دوری آری مجرّب است که در هر باب مشتاقی است مایه ی مهجوری ای ماهرو که در صف مه رویان داری به … ادامه

خوش آنکه او را در دل بود ولای علی

ایرج میرزا – قصیده شماره 33 در مدح مولای متقیان (ع) خوش آنکه او را در دل بود ولای علی که هست باعث رحمت به دنیی و عقبی پناه شاه و گدا ملجاً وضیع و شریف ملاذ پیر و جوان مَهرَب فقیر و غنی مهین امام هُدی بهترین دلیل اُمم ستوده شیرِ خدا فر خجسته … ادامه

به حکم آنکه ز دل ها بوَد به دل ها راه

ایرج میرزا – قصیده شماره 32 شکایت از دوری امیر نظام و مدح قائم مقام به حکم آنکه ز دل ها بوَد به دل ها راه دلِ امیر ز سوز دل من است آگاه غم ای امیر بدان سان فرا گرفته دلم که از فزونی بر آه بسته دارد راه اگر گواهی بر صدق مدّعا … ادامه

ای سیه چشم چه دیدی تو از این دیده گناه

ایرج میرزا – قصیده شماره 31 سیه چشم نامهربان ای سیه چشم چه دیدی تو از این دیده گناه که نگاهت چو کنم خیره کنی چشم سیاه هرکسی با کس در کوچه شود رویاروی همه را چشم فتد بر رخ هم خواه نخواه پیش چشم تو گنهکار همین چشم من است چشم های دگران را … ادامه

گفتم رهین مهرِ تو شد این دل حزین

ایرج میرزا – قصیده شماره 30 در مدح حضرت مولای متقیان (ع) گفتم رهین مهرِ تو شد این دل حزین گفتا حزین دلی که به مهری بود رهین گفتم قرین روی تو باشد همی قمر گفتا سهیل باشد اگر با قمر قرین گفتم که آفرین به رخ خوب یار من گفتا که آفرین به رخ … ادامه

مُردم از حسرت آهورَوِشان و رَمِشان

ایرج میرزا – قصیده شماره 29 در مدح امیرنظام مُردم از حسرت آهورَوِشان و رَمِشان می ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان سه ستمگر پسر ایدون به معلم خانه هست و صد بنده به هر راهگذر چون جمشان نه به تنها من و یک مملکتی شیفته اند باشدی باخته جان شیفته دل عالمشان بچه … ادامه

مباش ایمن ز کید چرخ ریمن

ایرج میرزا – قصیده شماره 28 مدح ناصرالدین شاه مباش ایمن ز کید چرخ ریمن که از کیدش نشاید بود ایمن نماید خانه ی امید تاریک که سازد هر دو چشم آز روشن سوال دادخواهی گر کنی، کر جواب دادخواهی، باشد الکن نه او را دوستی باشد محقق نه او را دشمنی باشد مُبَرهَن یکی … ادامه

شکوه بر چرخ برند از دشمن

ایرج میرزا – قصیده شماره 27 شکوه از چرخ و شکایت از مرگ پدر شکوه بر چرخ برند از دشمن عجبا چرخ بوَد دشمن من اللّه اللّه به که باید نالید زین ستمگر فلک اهریمن همه سر تا پا، مکر است و فریب همه پا تا سر، رنج است و مِحَن گرگ خونخوار هزاران یوسف … ادامه

امیر کرد مرا امتحان به خط و سخن

ایرج میرزا – قصیده شماره 26 امتحان خط و سخن امیر کرد مرا امتحان به خط و سخن به روزِ غرّه ی شوّال عید روزه شکن به پایمردی دانش من امتحان دادم چنان که گفت امیرم که مرحبا احسن ز خط و شعر به هر کس غرامتی برسد از این سپس همه تاوان او به … ادامه

دیدم و گفتم نادیده اش انگار کنم

ایرج میرزا – قصیده شماره 25 وسوسه دیدم و گفتم نادیده اش انگار کنم دل سودازده نگذاشت که این کار کنم غیر معقول بود منکر محسوس شدن من از این یاوه سرایی ها بسیار کنم با پسر مشدیی افتاده سر و کار مرا که به نتوانم ازو ترک سر و کار کنم تا مگر روزی … ادامه