بایگانی‌های قصاید ایرج - صفحه 3 از 3 - ادبستان شعر پارسی

ملکا با تو دگر دوستی ما نشود

ایرج میرزا – قصیده شماره 12 شکوه ی دوستانه از ملک الشعرای بهار ملکا با تو دگر دوستی ما نشود بعد اگر شد شده است، اما حالا نشود بنشسته است غباری ز تو در خاطر من که بدین زودی از خاطر من پا نشود دلم از طیبت پرریبت تو سخت گرفت تا شکایت نکنم از … ادامه

رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود

ایرج میرزا – قصیده شماره 11 شب جمعه خدمت حاج امین رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود اگر بهشت شنیدی بِساط دوشین بود چه حال خوب و شب جمعه ی خوشی دیدیم چه بودی ار شب هر جمعه حال ما این بود عجب شبی به احبّا گذشت و پندارم که چشم چرخ … ادامه

نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند

ایرج میرزا – قصیده شماره 10 انتقاد از حجاب نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند نعوذباللّه اگر جلوه بی نقاب کند فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند چو نیست ظاهرِ قرآن به وفق خواهش او رود به باطن و تفسیر ناصواب کند … ادامه

حجة الاسلام کتک می زند

ایرج میرزا – قصیده شماره 9 در هجو شیخ فضل اللّه نوری حجة الاسلام کتک می زند بر سر و مغزت دَگَنَک می زند گر نرسد بر دگنک دست او دست به نعلین و چُسَک می زند این دو سه گر هیچکدامش نشد با حَنَک و تحت حَنَک می زند تا نشوی پاره خبردار باش … ادامه

برخیز که باید به قدح خون رز افگند

ایرج میرزا – قصیده شماره 8 در مدح نصرة الدوله عم زاده ی ناصرالدین شاه در تبریز گفته برخیز که باید به قدح خون رز افگند کآمد مه فروردین تا شد مه اسفند آورد نسیم آنچه همی باید آورد افگند صبا آنچه همی شاید افگند وقت است نگارا که تو هم چهره فروزی اکنون که … ادامه

مقبول باد طاعت شهزاده اعتضاد

ایرج میرزا – قصیده شماره 7 در مدح اعتضادالسّلطنه مقبول باد طاعت شهزاده اعتضاد عید سعید فطر بر او فرخجسته باد چون از جوان بسنده بود طاعت خدای هر طاعتی که کرد خدا را پسنده باد واجب نمود سجده ی حق را به خویشتن زان رو به خلق سجده ی او واجب اوفتاد شاهان جبین … ادامه

دلا ز بخت بد من علی قلی خان رفت

ایرج میرزا – قصیده شماره 6 حسب الامر جناب جلالت مآب اجل اکرم آقای قائم مقام مدّظله العالی محض فرح خاطر مبارک حضرت اجلّ روحی فداه عرض شد دلا ز بخت بد من علی قلی خان رفت دریغ و درد که از دست بیست تومان رفت روان شدست به رخسار اشک چون سیمم از آن … ادامه

چشمم سپید شد به ره انتظار اسب

ایرج میرزا – قصیده شماره 5 در طلب اسب از نظام السلطنه چشمم سپید شد به ره انتظار اسب پیدا نشد ز جانب سوران سوار اسب آری شدید تر بود از موت بی گمان چون انتظارهای دگر انتظار اسب با اسب می کنند همه مردمان شکار من کرده ام پیاده به سوران شکار اسب چشمم … ادامه

حَسَبِ مرد هنرمند به فضل است و ادب

ایرج میرزا – قصیده شماره 4 در مدح امیرنظام گروسی در زمان حیات پدر گفته حَسَبِ مرد هنرمند به فضل است و ادب شکر ایزد که مرا فضل و ادب گشته حَسَب نسب من هنر است و حسب من ادب است وین منم خود شده روی حسب و پشت نسب ای بسا شب که پی … ادامه

ز درج دیده در آودره ام لَآلی را

ایرج میرزا – قصیده شماره 3 در رثاء مرحومه دُرَّةُ المَعالی ز درج دیده در آودره ام لَآلی را نثار مقبره ی درة المعالی را گمان برم که برای چنین نثاری بود که درج دیده بیندوخت این لَآلی را اگر نه دیده به من همرهی کند امروز چه عذر آورم ای دوست دست خالی را … ادامه

دیدم اندر گردش بازار عبداللّه را

ایرج میرزا – قصیده شماره 2 دیدار دیدم اندر گردش بازار عبداللّه را این عجب نبود که در بازار بینم ماه را مردمان آیند استهلال را بالای بام من به زیر سقف دیدم روی عبداللّه را یوسف ثانی به بازار آمد ای نفس عزیز رو بخر او را و برخوان اَکرمی مَثواه مرا هر که … ادامه

خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا

ایرج میرزا – قصیده شماره 1 در ستایش نظام السلطنه مافی و اسب خواستن از وی خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا در هوا قوّت سیر و سفری داده مرا همچو شاهین به هوا جلوه کنان می گذرم تیزرو بالی و تازنده پری داده مرا هر کجا قصد کنم می رسم آنجا … ادامه