اگر در مشت خاک تو نهادند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 36 اگر در مشت خاک تو نهادند دل صد پاره ی خونابه باری ز ابر نوبهاران گریه آموز که از اشک تو روید لاله زاری
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 36 اگر در مشت خاک تو نهادند دل صد پاره ی خونابه باری ز ابر نوبهاران گریه آموز که از اشک تو روید لاله زاری
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 35 سریر کیقباد، اکلیل جم خاک کلیسا و بتستان و حرم خاک ولیکن من ندانم گوهرم چیست نگاهم برتر از گردون، تنم خاک
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 34 سکندر با خضر خوش نکته ای گفت شریک سوز و ساز بحر و بر شو تو این جنگ از کنار عرصه بینی بمیر اندر نبرد و زنده تر شو
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 33 جهان یارب چه خوش هنگامه دارد همه را مست یک پیمانه کردی نگه را با نگه آمیز دادی دل از دل جان ز جان بیگانه کردی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 32 ز مرغان چمن ناآشنایم به شاخ آشیان تنها سرایم اگر نازک دلی از من کران گیر که خونم می تراود از نوایم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 31 برون از ورطه ی بود و عدم شو فزون تر زین جهان کیف و کم شو خودی تعمیر کن در پیکر خویش چو ابراهیم معمار حرم شو
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 30 زیان بینی ز سیر بوستانم اگر جانت شهید جستجو نیست نمایم آنچه هست اندر رگ گل بهار من طلسم رنگ و بو نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 29 تو را از خویشتن بیگانه سازد من آن آبی طربناکی ندارم به بازارم مجو دیگر متاعی چو گل جز سینهٔ چاکی ندارم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 28 بهل افسانه ی آن پا چراغی حدیث سوز او آزار گوش است من آن پروانه را پروانه دانم که جانش سخت کوش و شعله نوش است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 27 تو را یک نکته ی سربسته گویم اگر درس حیات از من بگیری بمیری گر به تن جانی نداری وگر جانی به تن داری نمیری
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 26 سحر در شاخسار بوستانی چه خوش می گفت مرغ نغمه خوانی برآور هر چه اندر سینه داری سرودی ناله ای آهی فغانی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 25 رهی در سینه ی انجم گشایی ولی از خویشتن ناآشنایی یکی بر خود گشا چون دانه چشمی که از زیر زمین نخلی برآیی