بگو جبریل را از من پیامی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 48 بگو جبریل را از من پیامی مرا آن پیکر نوری ندادند ولی تاب و تب ما خاکیان بین به نوری ذوق مهجوری ندادند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 48 بگو جبریل را از من پیامی مرا آن پیکر نوری ندادند ولی تاب و تب ما خاکیان بین به نوری ذوق مهجوری ندادند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 47 گدای جلوه رفتی بر سر طور که جان تو ز خود نامحرمی هست قدم در جستجوی آدمی زن خدا هم در تلاش آدمی هست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 46 خرد اندر سر هر کس نهادند تنم چون دیگران از خاک و خون است ولی این راز کس جز من نداند ضمیر خاک و خونم بیچگون است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 45 خرد زنجیری امروز و دوش است پرستار بتان چشم و گوش است صنم در آستین پوشیده دارد برهمن زاده ی زنار پوش است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 44 سفالم را می او جام جم کرد درون قطره ام پوشیده یم کرد خرد اندر سرم بتخانه ای ریخت خلیل عشق دیرم را حرم کرد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 43 به خود باز آورد رند کهن را می برنا که من در جام کردم من این می چون مغان دور پیشین ز چشم مست ساقی وام کردم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 42 نه پیوستم درین بستان سرا دل ز بند این و آن آزاده رفتم چو باد صبح گردیدم دمی چند گلان را آب و رنگی داده رفتم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 41 کنشت و مسجد و بتخانه و دیر جز این مشت گلی پیدا نکردی ز حکم غیر نتوان جز به دل رست تو ای غافل دلی پیدا نکردی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 40 خرد گفت او به چشم اندر نگنجد نگاه شوق در امید و بیم است نمی گردد کهن افسانه ی طور که در هر دل تمنای کلیم است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 39 چه می پرسی میان سینه دل چیست خرد چون سوز پیدا کرد دل شد دل از ذوق تپش دل بود لیکن چو یک دم از تپش افتاد گل شد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 38 چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد قیامت افکنم در محفل خویش چو می خواهم دمی خلوت بگیرم جهان را گم کنم اندر دل خویش
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 37 دمادم نقش های تازه ریزد به یک صورت قرار زندگی نیست اگر امروز تو تصویر دوش است به خاک تو شرار زندگی نیست