من ای دانشوران در پیچ و تابم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 60 من ای دانشوران در پیچ و تابم خرد را فهم این معنی محال است چسان در مشت خاکی تن زند دل که دل دشت غزالان خیال است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 60 من ای دانشوران در پیچ و تابم خرد را فهم این معنی محال است چسان در مشت خاکی تن زند دل که دل دشت غزالان خیال است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 59 چو تاب از خود بگیرد قطره ی آب میان صد گهر یک دانه گردد به بزم همنوایان آنچنان زی که گلشن بر تو خلوت خانه گردد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 58 تو ای شیخ حرم شاید ندانی جهان عشق را هم محشری هست گناه و نامه و میزان ندارد نه او را مسلمی نی کافری هست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 57 ز خوب و زشت تو ناآشنایم عیارش کرده ای سود و زیان را درین محفل ز من تنهاتری نیست به چشم دیگری بینم جهان را
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 56 ز من با شاعر رنگین بیان گوی چه سود از سوز اگر چون لاله سوزی نه خود را می گدازی ز آتش خویش نه شام دردمندی برفروزی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 55 من از بود و نبود خود خموشم اگر گویم که هستم خودپرستم ولیکن این نوای ساده ی کیست کسی در سینه می گوید که هستم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 54 ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟ ضمیر ما به آیاتش دلیل است خرد آتش فروزد، دل بسوزد همین تفسیر نمرود و خلیل است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 53 مرا فرمود پیر نکته دانی هر امروز تو از فردا پیام است دل از خوبان بی پروا نگهدار حریمش جز به او دادن حرام است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 52 ز پیوند تن و جانم چه پرسی به دام چند و چون در می نیایم دم آشفته ام در پیچ و تابم چو از آغوش نی خیزم نوایم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 51 دلت می لرزد از اندیشه ی مرگ ز بیمش زرد مانند زریری به خود بازآ خودی را پخته تر گیر اگر گیری، پس از مردن نمیری
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 50 خرد بر چهره ی تو پرده ها بافت نگاهی تشنه ی دیدار دارم درافتد هر زمان اندیشه با شوق چه آشوب افکنی در جان زارم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 49 همای علم تا افتد به دامت یقین کم کن گرفتار شکی باش عمل خواهی؟ یقین را پخته تر کن یکی جوی و یکی بین و یکی باش