تو خورشیدی و من سیاره ی تو
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 72 تو خورشیدی و من سیاره ی تو سراپا نورم از نظاره ی تو ز آغوش تو دورم ناتمامم تو قرآنی و من سی پاره ی تو
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 72 تو خورشیدی و من سیاره ی تو سراپا نورم از نظاره ی تو ز آغوش تو دورم ناتمامم تو قرآنی و من سی پاره ی تو
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 71 نماید آنچه هست این وادی گل درون لاله ی آتش به جان چیست به چشم ما چمن یک موج رنگ است که می داند به چشم بلبلان چیست؟
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 70 به مرغان چمن همداستانم زبان غنچه های بی زبانم چو میرم با صبا خاکم بیامیز که جز طوف گلان کاری ندانم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 69 جهان ما که پایانی ندارد چو ماهی در یم ایام غرق است یکی بر دل نظر وا کن که بینی یم ایام در یک جام غرق است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 68 مرا روزی گل افسرده ای گفت نمود ما چو پرواز شرار است دلم بر محنت نقش آفرین سوخت که نقش کلک او ناپایدار است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 67 مشو ای غنچه ی نورسته دلگیر ازین بستان سرا دیگر چه خواهی لب جو، بزم گل، مرغ چمن سیر صبا، شبنم، نوای صبحگاهی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 66 مپرس از عشق و از نیرنگی عشق به هر رنگی که خواهی سر برآرد درون سینه بیش از نقطه ای نیست چو آید بر زبان پایان ندارد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 65 وفا ناآشنا بیگانه خو بود نگاهش بی قرار از جستجو بود چو دید او را پرید از سینه ی من ندانستم که دست آموز او بود
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 64 اگر کردی نگه بر پاره ی سنگ ز فیض آرزوی تو گهر شد به زر خود را مسنج ای بنده ی زر که زر از گوشه ی چشم تو زر شد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 63 مگو از مدعای زندگانی تو را بر شیوه های او نگه نیست من از ذوق سفر آنگونه مستم که منزل پیش من جز سنگ ره نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 62 سراپا معنی سربسته ام من نگاه حرف بافان برنتابم نه مختارم توان گفتن نه مجبور که خاک زنده ام در انقلابم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 61 میارا بزم بر ساحل که آنجا نوای زندگانی نرم خیز است به دریا غلت و با موجش درآویز حیات جاودان اندر ستیز است