نه افغانیم و نی ترک و تتاریم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 84 نه افغانیم و نی ترک و تتاریم چمن زادیم و از یک شاخساریم تمیز رنگ و بو بر ما حرام است که ما پرورده ی یک نوبهاریم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 84 نه افغانیم و نی ترک و تتاریم چمن زادیم و از یک شاخساریم تمیز رنگ و بو بر ما حرام است که ما پرورده ی یک نوبهاریم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 83 تو ای کودک منش خود را ادب کن مسلمان زاده ای ترک نسب کن به رنگ احمر و خون و رگ و پوست عرب نازد اگر ترک عرب کن
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 82 که را جویی چرا در پیچ و تابی که او پیداست تو زیر نقابی تلاش او کنی جز خود نبینی تلاش خود کنی جز او نیابی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 81 تو را درد یکی در سینه پیچید جهان رنگ و بو را آفریدی دگر از عشق بی باکم چه رنجی که خود این های و هو را آفریدی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 80 نفس آشفته موجی از یم اوست نی ما نغمه ی ما از دم اوست لب جوی ابد چون سبزه رستیم رگ ما ریشه ی ما از نم اوست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 79 نوا در ساز جان از زخمه ی تو چسان در جانی و از جان برونی؟ چراغم ، با تو سوزم بی تو میرم تو ای بیچون من بی من چگونی؟
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 78 دل من در طلسم خود اسیر است جهان از پرتو او تاب گیر است مپرس از صبح و شامم ز آفتابی که پیش روزگار من پریر است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 77 به پای خود مزن زنجیر تقدیر ته این گنبد گردان رهی هست اگر باور نداری خیز و دریاب که چون پا وا کنی جولانگهی هست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 76 ز انجم تا به انجم صد جهان بود خرد هر جا که پر زد آسمان بود ولیکن چون به خود نگریستم من کران بی کران در من نهان بود
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 75 صنوبر بنده ی آزاده ی او فروغ روی گل از باده ی او حریمش آفتاب و ماه و انجم دل آدم در نگشاده ی او
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 74 دماغم کافر زنار دار است بتان را بنده و پروردگار است دلم را بین که نالد از غم عشق تو را با دین و آیینم چه کار است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 73 خیال او درون دیده خوشتر غمش افزوده جان کاهیده خوشتر مرا صاحبدلی این نکته آموخت ز منزل جاده ی پیچیده خوشتر