تو می گویی که آدم خاک زاد است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 96 تو می گویی که آدم خاک زاد است اسیر عالم کون و فساد است ولی فطرت ز اعجازی که دارد بنای بحر بر جویش نهاد است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 96 تو می گویی که آدم خاک زاد است اسیر عالم کون و فساد است ولی فطرت ز اعجازی که دارد بنای بحر بر جویش نهاد است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 95 کمال زندگی خواهی؟ بیاموز گشادن چشم و جز بر خود نبستن فرو بردن جهان را چون دم آب طلسم زیر و بالا در شکستن
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 94 نه من بر مرکب ختلی سوارم نه از وابستگان شهریارم مرا ای همنشین دولت همین بس چوکاوم سینه را لعلی برآرم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 93 سخن درد و غم آرد، درد و غم به مرا این ناله های دم به دم به سکندر را ز عیش من خبر نیست نوای دلکشی از ملک جم به
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 92 بیا ای عشق ای رمز دل ما بیا ای کشت ما ای حاصل ما کهن گشتند این خاکی نهادان دگر آدم بنا کن از گل ما
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 91 دل از منزل تهی کن پا به ره دار نگه را پاک مثل مهر و مه دار متاع عقل و دین با دیگران بخش غم عشق ار به دست افتد نگه دار
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 90 به چندین جلوه در زیر نقابی نگاه شوق ما را برنتابی دوی در خون ما چون مستی می ولی بیگانه خویی، دیر یابی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 89 چه پرسی از کجایم چیستم من به خود پیچیده ام تا زیستم من درین دریا چو موج بی قرارم اگر بر خود نپیچم نیستم من
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 88 کسی کو درد پنهانی ندارد تنی دارد ولی جانی ندارد اگر جانی هوس داری طلب کن تب و تابی که پایانی ندارد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 87 چه گویم نکته ی زشت و نکو چیست زبان لرزد که معنی پیچدار است برون از شاخ بینی خار و گل را درون او نه گل پیدا نه خار است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 86 دل من ای دل من ای دل من یم من کشتی من ساحل من چو شبنم بر سر خاکم چکیدی؟ و یا چون غنچه رستی از گل من؟
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 85 نهان در سینه ی ما عالمی هست به خاک ما دلی در دل غمی هست از آن صهبا که جان ما برافروخت هنوز اندر سبوی ما نمی هست