ز آغاز خودی کس را خبر نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 108 ز آغاز خودی کس را خبر نیست خودی در حلقه ی شام و سحر نیست ز خضر این نکته ی نادر شنیدم که بحر از موج خود دیرینه تر نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 108 ز آغاز خودی کس را خبر نیست خودی در حلقه ی شام و سحر نیست ز خضر این نکته ی نادر شنیدم که بحر از موج خود دیرینه تر نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 107 میان آب و گل خلوت گزیدم ز افلاطون و فارابی بریدم نکردم از کسی دریوزه ی چشم جهان را جز به چشم خود ندیدم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 106 بیا با شاهد فطرت نظر باز چرا در گوشه ی خلوت گزینی تو را حق داد چشم پاک بینی که از نورش نگاهی آفرینی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 105 به منزل رهرو دل درنسازد به آب و آتش و گل درنسازد نپنداری که در تن آرمید است که این دریا به ساحل درنسازد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 104 تراش از تیشه ی خود جاده ی خویش به راه دیگران رفتن عذاب است گر از دست تو کار نادر آید گناهی هم اگر باشد ثواب است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 103 چسان ای آفتاب آسمان گرد به این دوری به چشم من درآیی؟ به خاکی واصل و از خاکدان دور تو ای مژگان گسل آخر کجایی؟
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 102 جهان ما که جز انگاره ای نیست اسیر انقلاب صبح و شام است ز سوهان قضا هموار گردد هنوز این پیکر گل ناتمام است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 101 چو در جنت خرامیدم پس از مرگ به چشمم این زمین و آسمان بود شکی با جان حیرانم درآویخت جهان بود آن که تصویر جهان بود
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 100 چسان زاید تمنا در دل ما چسان سوزد چراغ منزل ما به چشم ما که می بیند؟ چه بیند چسان گنجید دل اندر گل ما
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 99 تو گویی طایر ما زیر دام است پریدن بر پر و بالش حرام است ز تن برجسته تر شد معنی جان فسان خنجر ما از نیام است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 98 ندانم باده ام یا ساغرم من گهر در دامنم یا گوهرم من چنان بینم چو بر دل دیده بندم که جانم دیگر است و دیگرم من
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 97 دل بی باک را ضرغام رنگ است دل ترسنده را آهو پلنگ است اگر بیمی نداری بحر صحراست اگر ترسی به هر موجش نهنگ است