حکیمان گرچه صد پیکر شکستند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 120 حکیمان گرچه صد پیکر شکستند مقیم سومنات بود و هستند چسان افرشته و یزدان بگیرند هنوز آدم به فتراکی نبستند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 120 حکیمان گرچه صد پیکر شکستند مقیم سومنات بود و هستند چسان افرشته و یزدان بگیرند هنوز آدم به فتراکی نبستند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 119 مرنج از برهمن ای واعظ شهر گر از ما سجده ای پیش بتان خواست خدای ما که خود صورتگری کرد بتی را سجده ای از قدسیان خواست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 118 دوام ما ز سوز ناتمام است چو ماهی جز تپش بر ما حرام است مجو ساحل که در آغوش ساحل تپید یک دم و مرگ دوام است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 117 دل من بی قرار آرزویی درون سینه ی من های و هویی سخن ای همنشین از من چه خواهی که من با خویش دارم گفتگویی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 116 جهان یک نغمه زار آرزویی بم و زیرش ز تار آرزویی به چشمم هر چه هست و بود و باشد دمی از روزگار آرزویی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 115 مزاج لاله ی خودرو شناسم به شاخ اندر گلان را بو شناسم از آن دارد مرا مرغ چمن دوست مقام نغمه های او شناسم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 114 گل رعنا چو من در مشکلی هست گرفتار طلسم محفلی هست زبان برگ او گویا نکردند ولی در سینه ی چاکش دلی هست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 113 دل من رازدان جسم و جان است نپنداری اجل بر من گران است چه غم گر یک جهان گم شد ز چشمم هنوز اندر ضمیرم صد جهان است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 112 جهان کز خود ندارد دستگاهی به کوی آرزو می جست راهی ز آغوش عدم دزدیده بگریخت گرفت اندر دل آدم پناهی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 111 ز خاک نرگسستان غنچه ای رست که خواب از چشم او شبنم فرو شست خودی از بی خودی آمد پدیدار جهان دریافت آخر آنچه می جست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 110 فروغ او به بزم باغ و راغ است گل از صهبای او روشن ایاغ است شب کس در جهان تاریک نگذاشت که در هر دل ز داغ او چراغ است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 109 دلا رمز حیات از غنچه دریاب حقیقت در مجازش بی حجاب است ز خاک تیره میروید ولیکن نگاهش بر شعاع آفتاب است