به شبنم غنچه ی نورسته می گفت
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 132 به شبنم غنچه ی نورسته می گفت نگاه ما چمن زادان رسا نیست در آن پهنا که صد خورشید دارد تمیز پست و بالا هست یا نیست ؟
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 132 به شبنم غنچه ی نورسته می گفت نگاه ما چمن زادان رسا نیست در آن پهنا که صد خورشید دارد تمیز پست و بالا هست یا نیست ؟
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 131 تراشیدم صنم بر صورت خویش به شکل خود خدا را نقش بستم مرا از خود برون رفتن محال است به هر رنگی که هستم خود پرستم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 130 چو نرگس این چمن نادیده مگذر چو بو در غنچه ی پیچیده مگذر تو را حق دیده ی روشن تری داد خرد بیدار و دل خوابیده مگذر
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 129 ز من گو صوفیان باصفا را خداجویان معنی آشنا را غلام همت آن خودپرستم که با نور خودی بیند خدا را
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 128 تو ای دل تا نشینی در کنارم ز تشریف شهان خوش تر گلیمم درون سینه ام باشی پس از مرگ من از دست تو در امید و بیمم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 127 چه غم داری حیات دل ز دم نیست که دل در حلقه ی بود و عدم نیست مخور ای کم نظر اندیشه ی مرگ اگر دم رفت دل باقی است غم نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 126 اگر آگاهی از کیف و کم خویش یمی تعمیر کن از شبنم خویش دلا دریوزه ی مهتاب تا کی شب خود را برافروز از دم خویش
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 125 به خود نازم گدای بی نیازم تپم، سوزم، گدازم، نی نوازم تو را از نغمه در آتش نشاندم سکندر فطرتم، آیینه سازم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 124 درونم جلوه ی افکار این چیست برون من همه اسرار این چیست بفرما ای حکیم نکته پرداز بدن آسوده جان سیار این چیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 123 به پهنای ازل پر می گشودم ز بند آب و گل بیگانه بودم به چشم تو بهای من بلند است که آوردی به بازار وجودم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 122 هزاران سال با فطرت نشستم به او پیوستم و از خود گسستم ولیکن سرگذشتم این دو حرف است تراشیدم، پرستیدم، شکستم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 121 جهان ها روید از مشت گل من بیا سرمایه گیر از حاصل من غلط کردی ره سر منزل دوست دمی گم شو به صحرای دل من