مرا مثل نسیم آواره کردند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 144 مرا مثل نسیم آواره کردند دلم مانند گل صد پاره کردند نگاهم را که پیدا هم نبیند شهید لذت نظاره کردند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 144 مرا مثل نسیم آواره کردند دلم مانند گل صد پاره کردند نگاهم را که پیدا هم نبیند شهید لذت نظاره کردند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 143 ز جان بی قرار آتش گشادم دلی در سینه ی مشرق نهادم گل او شعله زار از ناله ی من چو برق اندر نهاد او فتادم
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 142 عجم از نغمه ام آتش به جان است صدای من صدای کاروان است حدی را تیزتر خوانم چو عرفی که ره خوابیده و محمل گران است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 141 ز سودایم متاع او گران شد هجومی بود ره گم کرده در دشت ز آواز درایم کاروان شد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 140 نوا مستانه در محفل زدم من شرار زندگی بر گل زدم من دل از نور خرد کردم ضیا گیر خرد را بر عیار دل زدم من
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 139 مرا از پرده ی ساز آگهی نیست ولی دانم نوای زندگی چیست سرودم آنچنان در شاخساران گل از مرغ چمن پرسد که این کیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 138 ز پیش من جهان رنگ و بو رفت زمین و آسمان و چار سو رفت تو رفتی ای دل از هنگامه ی او؟ و یا از خلوت آباد تو او رفت
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 137 ربودی دل ز چاک سینه ی من به غارت برده ای گنجینه ی من متاع آرزویم با که دادی چه کردی با غم دیرینه ی من
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 136 سکندر رفت و شمشیر و علم رفت خراج شهر و گنج کان و یم رفت امم را از شهان پاینده تر دان نمی بینی که ایران ماند و جم رفت
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 135 زمین خاک در میخانه ی ما فلک یک گردش پیمانه ی ما حدیث سوز و ساز ما دراز است جهان دیباچه ی افسانه ی ما
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 134 ضمیر کن فکان غیر از تو کس نیست نشان بی نشان غیر از تو کس نیست قدم بی باک تر نه در ره زیست به پهنای جهان غیر از تو کس نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 133 زمین را رازدان آسمان گیر مکان را شرح رمز لامکان گیر پرد هر ذره سوی منزل دوست نشان راه از ریگ روان گیر