جهان رنگ و بو فهمیدنی هست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 156 جهان رنگ و بو فهمیدنی هست درین وادی بسی گل چیدنی هست ولی چشم از درون خود نبندی که در جان تو چیزی دیدنی هست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 156 جهان رنگ و بو فهمیدنی هست درین وادی بسی گل چیدنی هست ولی چشم از درون خود نبندی که در جان تو چیزی دیدنی هست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 155 مشو نومید ازین مشت غباری پریشان جلوه ی ناپایداری چو فطرت می تراشد پیکری را تمامش می کند در روزگاری
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 154 به گوشم آمد از خاک مزاری که در زیر زمین هم می توان زیست نفس دارد ولیکن جان ندارد کسی کو بر مراد دیگران زیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 153 به جان من که جان نقش تن انگیخت هوای جلوه این گل را دو رو کرد هزاران شیوه دارد جان بی تاب بدن گردد چو با یک شیوه خو کرد
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 152 میان لاله و گل آشیان گیر ز مرغ نغمه خوان درس فغان گیر اگر از ناتوانی گشته ای پیر نصیبی از شباب این جهان گیر
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 151 قبای زندگانی چاک تا کی چو موران آشیان در خاک تا کی به پرواز آ و شاهینی بیاموز تلاش دانه در خاشاک تا کی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 150 رمیدی از خداوندان افرنگ ولی بر گور و گنبد سجده پاشی به لالایی چنان عادت گرفتی ز سنگ راه مولایی تراشی
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 149 مگو کار جهان نااستوار است هر آن ما ابد را پرده دار است بگیر امروز را محکم که فردا هنوز اندر ضمیر روزگار است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 148 عجم بحریست ناپیدا کناری که در وی گوهر الماس رنگ است ولیکن من نرانم کشتی خویش به دریایی که موجش بی نهنگ است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 147 خیالم کو گل از فردوس چیند چو مضمون غریبی آفریند دلم در سینه می لرزد چو برگی که بر وی قطره ی شبنم نشیند
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 146 ز شاخ آرزو برخورده ام من به راز زندگی پی برده ام من بترس از باغبان ای ناوک انداز که پیغام بهار آورده ام من
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 145 خرد کرپاس را زرینه سازد کمالش سنگ را آیینه سازد نوای شاعر جادو نگاری ز نیش زندگی نوشینه سازد