بایگانی‌های جاوید نامه - صفحه 3 از 6 - ادبستان شعر پارسی

من فدای این دل دیوانه ای

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 37 فلک مشتری ارواح جلیله ی حلاج و غالب و طاهره که به نشیمن بهشتی نگرویدند و به گردش جاودان گراییدند من فدای این دل دیوانه ای هر زمان بخشد دگر ویرانه ای چون بگیرم منزلی گوید که خیز مرد خود رس بحر را داند قفیز زانکه آیات خدا لا … ادامه

ای زنان ای مادران ای خواهران

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 36 تذکیر نبیه ی مریخ ای زنان ای مادران ای خواهران زیستن تا کی مثال دلبران؟ دلبری اندر جهان مظلومی است دلبری محکومی و محرومی است در دو گیسو شانه گردانیم ما مرد را نخچیر خود دانیم ما مرد صیادی به نخچیری کند گرد تو گردد که زنجیری کند خود … ادامه

درگذشتیم از هزاران کوی و کاخ

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 35 احوال دوشیزه ی مریخ که دعوی رسالت کرده درگذشتیم از هزاران کوی و کاخ بر کنار شهر میدان فراخ اندر آن میدان هجوم مرد و زن در میان یک زن قدش چون نارون چهره اش روشن ولی بی نور جان معنی او بر بیان او گران حرف او بی … ادامه

مرغدین و آن عمارات بلند

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 34 گردش در شهر مرغدین (1) مرغدین و آن عمارات بلند من چه گویم زان مقام ارجمند ساکنانش در سخن شیرین چو نوش خوب روی و نرم خوی و ساده پوش فکرشان بی درد و سوز اکتساب رازدان کیمیای آفتاب هر که خواهد سیم و زر گیرد ز نور چون … ادامه

پیرمردی ریش او مانند برف

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 33 برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاه پیرمردی ریش او مانند برف سال ها در علم و حکمت کرده صرف تیزبین مانند دانایان غرب کسوتش چون پیر ترسایان غرب دیر سال و قامتش بالا چو سرو طلعتش تابنده چون ترکان مرو آشنای رسم و راه هر طریق آشکار از چشم … ادامه

چشم را یک لحظه بستم اندر آب

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 32 فلک مریخ – اهل مریخ چشم را یک لحظه بستم اندر آب اندکی از خود گسستم اندر آب رخت بردم زی جهانی دیگری با زمان و با مکانی دیگری آفتاب ما به آفاقش رسید روز و شب را نوع دیگر آفرید تن ز رسم و راه جان بیگانه ایست … ادامه

برق بی تابانه رخشید اندر آب

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 31 نمودار شدن درویش سودانی (1) برق بی تابانه رخشید اندر آب موج ها بالید و غلتید اندر آب بوی خوش از گلشن جنت رسید روح آن درویش مصر آمد پدید در صدف از سوز او گوهر گداخت سنگ اندر سینه ی کشنر گداخت گفت ای کشنر اگر داری نظر … ادامه

پیر روم آن صاحب ذکر جمیل

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 30 فرو رفتن به دریای زهره و دیدن ارواح فرعون و کشنر را پیر روم آن صاحب ذکر جمیل ضرب او را سطوت ضرب خلیل این غزل در عالم مستی سرود هر خدای کهنه آمد در سجود   غزل “باز بر رفته و آینده نظر باید کرد هله برخیز که … ادامه

آدم این نیلی تتق را بردرید

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 29 نغمه ی بعل آدم این نیلی تتق را بردرید آن سوی گردون خدایی را ندید در دل آدم به جز افکار چیست همچو موج این سر کشید و آن رمید جانش از محسوس می گیرد قرار بو که عهد رفته باز آید پدید زنده باد افرنگی مشرق شناس آنکه … ادامه

آن هوای تند و آن شبگون سحاب

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 28 مجلس خدایان اقوام قدیم آن هوای تند و آن شبگون سحاب برق اندر ظلمتش گم کرده تاب قلزمی اندر هوا آویخته چاک دامان و گهر کم ریخته ساحلش ناپید و موجش گرم خیز گرم خیز و با هواها کم ستیز رومی و من اندر آن دریای قیر چون خیال … ادامه

در میان ما و نور آفتاب

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 27 فلک زهره در میان ما و نور آفتاب از فضای تو به تو چندین حجاب پیش ما صد پرده را آویختند جلوه های آتشین را بیختند تا ز کم سوزی شود دل سوز تر سازگار آید به شاخ و برگ و بر از تب او در عروق لاله خون … ادامه

این گل و لاله تو گویی که مقیم اند همه

اقبال لاهوری جاوید نامه شماره 26 غزل زنده رود این گل و لاله تو گویی که مقیم اند همه راه پیما صفت موج نسیم اند همه معنی تازه که جوییم و نیابیم کجاست؟ مسجد و مکتب و میخانه عقیم اند همه حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوز که درین خانقه بی سوز … ادامه