بایگانی‌های مثنویات آذر - ادبستان شعر پارسی

آه کز خیل بندگان سعید

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 19 تاریخ فوت تقی آه کز خیل بندگان سعید آه کز زمره ی عباد شکور فاضلی رفت زین جهان خراب عارفی رفت زین سرای غرور تقی متقی، که چون ز جهان به جنان شد ز لطف رب غفور گاه هستند محرمش غلمان گاه هستند همدمانش حور وسعت خلد، آمدش به … ادامه

آه کز شعبده بازی فلک

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 18 تاریخ وفات رشید بک و جهانگیر خان افشار آه کز شعبده بازی فلک کل من مال الی الرشد هلک عالمی کرد سیه دور سپهر ز خسوف و ز کسوف مه و مهر یعنی از نسل خوانین بزرگ که بریدند به تیغ از بره گرگ دو برادر، چو دو شهباز … ادامه

سرت مینازم از باد بهاران

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 17 در طلب کلیات جامی علیه الرحمه سرت مینازم از باد بهاران به بیدآباد رو از باغ کاران در آن مشکوی مشکین شو خرامان معطر ساز آنجا جیب و دامان که آن گلزار، خاکش عنبرین است گلستان ارم، خلد برین است ازین گلشن، به آن گلشن چو رفتی به آن … ادامه

ای سر خیل صواحب من

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 16 ای سر خیل صواحب من ای صاحب و ای مصاحب من هم قبله و هم قبیله ی من هم گوهر و هم طویله ی من ای دوست ترین برادر من نی، جان با جان برابر من طغرای کرم، به نام بادت صهبای طرب، به جام بادت خوی ملکیت، بیش … ادامه

ای وطن بی وطنان کوی تو

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 15 ای وطن بی وطنان کوی تو روی بد و نیک همه سوی تو عاجزی و بی کسی ام را ببین از همه کس واپسی ام را ببین با همه بی قدری و شرمندگی با همه خواری و سرافگندگی روی به درگاه تو آورده ام تا ز عنایت ندری پرده … ادامه

ای که بود تن ز گلت نرم تر

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 14 ای که بود تن ز گلت نرم تر کاش رخت بد ز خوی شرم تر گر ز خوی شرم رخت تر بدی رنج حریفان ز تو کمتر بدی ای که زدی طعنه ام از موی تن پاک نه ای، طعنه به پاکان مزن سینه ی من، مویی اگر داشته … ادامه

بشنوید ای معشر آزادگان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 13 بشنوید ای معشر آزادگان این حکایت از دل از کف دادگان بشنوید ای از جهان وارستگان شرح حال خستگان، از خستگان بشنوید ای آشنایان راز عشق نغمه های سینه سوز از ساز عشق قصه ای از حال پاکان بشنوید گفتگوی دردناکان بشنوید سرگذشتی دارم از تأثیر عشق نقلی از … ادامه

گفت: خود قابلی بحمدالله

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 12 گفت: خود قابلی بحمدالله که زند حسن هر که بینی راه عشق، شاه و گدا نمیداند مرد و زن را جدا نمیداند چه کنم، کز درازی چادر که به طفلیش دیدم از مادر کو تهی قبا، فتاد خوشم جز ازین ذوق، دل مباد خوشم دگر از چین معجر زرباف … ادامه

گفتم: اول نگفتم ای سره مرد

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 11 گفتم: اول نگفتم ای سره مرد که یک امروز گرد حیله مگرد؟ عشق را، ساختی بهانه ی خویش که برون آیدت دل از تشویش؟ تا دگر از تو هر خطا بینند به دل آزاری تو ننشینند؟ همه، لب از نکوهشت بندند دلت از غصه رنجه نپسندند؟ ساده لوحان که … ادامه

ای خداوند آسمان و زمین

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 10 ای خداوند آسمان و زمین شاهد قدرتت همان و همین صاحب الکبریاء و الجبروت خالق الخلق و مالک الملکوت اولی، از تو این جهان به وجود آخری، جز تو کس نخواهد بود شاه و درویش، پروریده ی توست هر چه جز توست، آفریده ی توست هستی، از هستیت کس … ادامه

روان پرورد صحبت دوستان

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 9 روان پرورد صحبت دوستان در ایام گل خاصه در بوستان به فصلی چنین اتفاقا شبی که هر گل درخشید چون کوکبی به باغی چو فردوسم افتاد راه فروزان چراغ گل و شمع ماه در آن دلگشا باغ مینوسرشت یکی محفل آراسته چون بهشت نشسته در آن محفل آزادگان ملک … ادامه

شها، شهریارا، سرا، سرورا

آذر بیگدلی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 8 شها، شهریارا، سرا، سرورا فلک بارگاها، جهان پرورا جبین سای پیر و جوان، قصر توست به از عصر نوشیروان عصر توست جهان از تو در مهد امن و امان چو از مهدی هادی آخر زمان ز جودت، چنان سیر شد چشم آز که مفلس به منعم ندارد نیاز ز … ادامه