
آذر بیگدلی – مثنوی شماره 11
گفتم: اول نگفتم ای سره مرد
که یک امروز گرد حیله مگرد؟
عشق را، ساختی بهانه ی خویش
که برون آیدت دل از تشویش؟
تا دگر از تو هر خطا بینند
به دل آزاری تو ننشینند؟
همه، لب از نکوهشت بندند
دلت از غصه رنجه نپسندند؟
ساده لوحان که غافل از کارند
هوست دیده، عشق پندارند؟
لیک در عالم نشیب و فراز
نیست مخفی به خرده بینان راز
شبهه پیش من اعتبارش نیست
نقد، چون قلب شد، عیارش نیست
صیرفی چون به کف محک دارد
در بد و نیک زر، چه شک دارد؟
نیست گر عاشقی، مرا سخنی
که منم همچو تو، تو همچو منی
شأن والای عشق، از من پرس
نرخ کالای عشق، ازمن پرس
عشقبازی، کمال آدمی است
در حریم جلال، محرمی است
گردد از عشق، آسیای فلک
آدمی شد ز عشق به ز ملک
این جهان، خانه ای منقش دان
نقشهایش بدیع و بی غش دان
نقشبندش، خداست جل جلال
نقشها را زبان ز حیرت لال
نقش را، عشق نقشبند اولی
سر مردان، درین کمند اولی
لیک، این ره به خویش نتوان رفت
تا نخوانند، پیش نتوان رفت
گر کسی را، به دل فتد این ذوق
افگند ذوق، گردنش را طوق
به حقیقت، چو ره نه غیر مجاز
عشق با نقش نیز یافت جواز
بود القصه چه نهان و چه فاش
عاشق نقش، عاشق نقاش
آری از نقشهای یزدانی
خوشتر آمد چو نقش انسانی
خوشتر آمد به نقش خوشتر، عشق
حسن چون اخگر است و مجمر عشق
مظهر عشق، روی انسان است
خواه زن، خواه مرد یکسان است
روی از آن دلکش است، کایزد فرد
خلق آدم به صورت خود کرد
هین ببین کابروان ز چشم سیاه
دل برند از اشاره وز نگاه
هین ببین لعل لب، دُر دندان
در چه کارند از شکر خندان؟
هین ببین گوش و گوشواره به هم
جلوه ی صبح، باستاره به هم
هین ببین غبغبی، چو مه شفاف
زنخ سیب رنگ ساده ی صاف
آنچه گفتم، تمام خاصه روست
رو، کش اینها نکو بود نیکوست
لیک باید ز موی رو ساده
خس به دامان گل نیفتاده
موی در سر خوش است، در رو، بد
رو بپرس این سخن ز اهل خرد
روی بی موی، ماه روی زن است
که به مهر سپهر طعنه زن است
روی زن، چون گل شکفته بود
کز گلش خار مو نهفته بود
روی زن، آتش فروزان است
نیستش دود موی و سوزان است
پسران چون زنند، نیز مگوی
تا نرسته است مویشان از روی
گر بدی آن صفا همیشه به جا
دل نماندی میان خوف و رجا
من که خود غیر عشق کارم نیست
عاشق ار نیستم، قرارم نیست
کی کنم منع دیگران از عشق؟
که سرافگنده سروران از عشق
گر دلت شد به دام عشق اسیر
چون کنم منع، حرف من مپذیر
ز آنکه من نیز خسته ی عشقم
از ازل صید بسته ی عشقم
گر به دریای شهوتستی غرق
فتد از کودکت به خرمن برق
نکنم منع هیچکس از عشق
گر شناسد کسی هوس از عشق
هر که عاشق نه، آدمی نبود
زو نشان به که در زمی نبود
عشق، از هر چه گویم افزون است
از بیان من و تو، بیرون است
لیک میترسم از وساوس نفس
عقربم زد، حذر کنم ز کرفس
عشق کو، ای سر هوسناکان؟
لاف پاکی کجا و ناپاکان؟
میزنی دم ز عشق و بوالهوسی
ناکسی و گمانت اینکه کسی؟
کس نگوید که: عاشقی گنه است
اینکه شد خاص امرد از چه ره است؟