اشعار نزاری قهستانی

اشعار نزاری قهستانی
شعر نخست :
بسیار عمرها و بسی روزگارها
بگذشت و کارها بنگشت از قرارها
وضعی نهادهاند ز مبدای کُن فکان
کان وضع مندرس نشود در هزارها
زد منجنیق دور بسی چرخ تیزگرد
برجی هنوز رخنه نشد از آن حصارها
بر نقطه ی وجود که عشق است نام آن
از ذوق مىکنند فلکها مدارها
که راست همه این عالم مسلم دعوا
که مرد عشق نه دین گرفت و نه دنیا
نهاده زیر قدم نفس ناتمام و بکرد
ز کفر و دین و بد و نیک و شر و خیر برا
ز هیچ طایفه این عهد نتوان بازیافت
نکرده هستی خود بر مراد دوست فدا
شعر دوم :
كس چه داند كه مرا با كه سر و كار افتاد
گر چه در عشق ازين واقعه بسيار افتاد
شوق غالب شد و وجدم به خرابات افتاد
لاجرم ولوله در خلق به يكبار افتاد
حُسن در مكتب عشق آمد و بر ليلی تاخت
سوز در سينـه ی مجنون گرفتار افتاد
يار سرمست به بازار برآمـد روزی
راز سربسته ی ما بر سر بازار افتاد
مكن ای دوست ملامت كه چو من بسياری
از عبادتكده ناگاه به خمـار افتاد
طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقيب
همه سهل است اگر يـار وفادار افتاد
به قضا تن ده و بی فايده مخروش ای دل
همه تدبير بود بيهده چون كار افتاد
سر ازين ورطه نزاری نبری تن درده
چاره ای نيست كه اين حادثه ناچار افتاد
شعر سوم:
ره عاشقان سپردن نه به پای عقل عام است
همه عاقلان چو مرغند و طريق عشق دام است
همه علم ها فروخوان و بر من آی تا مـن
بنشـانمت به حجت كه تـمام ناتمام است
تو به هر عمامه پوشـی كه قدم نهاد پيشت
پس او در ايستـادی به نماز كين امام است
نفسی جهان نباشـد زامام وقت خالی
به مرنج اگر برنجی چه كنم نص كلام است
تو امام وقت خود را به يقيـن اگر ندانی
به يقين بدان كه بر تو سر و مال و زن حرام است
بفروشم آن امامت ز بـرای نقل مستان
كه عمامه بر سر او گر و شراب و جام است
چو امام تو دو باشد به جواب من چه گويی
اگر از تو بازپرسم كه امام تو كدام است
به جمال دوست گـر تو به بهشت بازمانی
مخور آب حوض كوثر كه چو خون من حرام است
كمِ ننگ و نام گفتم كه حجاب راه من شد
همه ترس و بيم مردم ز برای ننگ و نام است
همه مفتيان عالـم بدهند خطِ فتـوا
كه نزاری مخمـر بترينِ خاص و عام است
نه ز كشتنم هراسی، نه ز سوختن غباری
غم ريش كس ندارم كه بروت جمله خام است
شعر چهارم:
مسيـح اگر به نفس كرد مرده ای زنده
بيـا كه مرده ز می زنده میكنـم بنده
غلام همـت دهقان و دست و بيـل ويم
كه شاخ رز بنشاندست و بيخ غم كنده
مـرا چه غم كه ملامت كنند مدعيـان
محيط كـي به دهان سگان شود گنده
مشو به طاعت بی طوع خويشتن مغرور
كـه بر اراده ی مـا میكند قضــا خنـده
مگــر عنايت حــق دستيار ما باشد
به يمـن طالع فيـروز و بخت فر خنـده
غنيمت است به جان جرعه ای و تا يابی
به جز نزاری و مشنو كه نيست ارزنـده
شعر پنجم:
اگر دست واگيرى از کار من
نماند ز من جز من ، اى يار من
مگر هم تو رحمت کنى ورنه بس
چه خيزد ز گفتار و کردار من
سرم راز دست عنايت بپوش
مگر از قدم برکشى خار من
و گر گرد عالم بگردانيم
به جز کوى تو نيست هنجار من
تو بيرون بر از من مر ا ز آنکه نيست
سفر کردن از خويشتن کار من
به جز روى تو نيست محراب دل
به بازوى عقل سبکسار من
نه آخر نزارى زار توام
ببخشاى برناله ی زار من
شعر ششم:
که ديدهاى که چون من در فراق يار بسوخت
بسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت
مرا ببين و ز من اعتبار کن يارا
اگر کسى نشنيدى کز انتظار بسوخت
غم تو صاعقهاى در ميان جانم زد
که تر و خشک وجودم به اعتبار بسوخت
سرشک ديده چنان مىرود ز سوز جگر
که قطره قطره چون ژاله در کنار بسوخت
نفس نفس که برآمد ز حلق پر دودم
ز تاب آتش آهم شراروار بسوخت
چنان دماغ دلم از تف سموم خيال
بسوختست که هم خواب و هم قرار بسوخت
بسوزد آتش دوزخ وجود عاصى را
چنانکه جان نزارى ز هجر يار بسوخت
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
اشعار نزاری قهستانی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از دیوان سروده های عاشقانه اثری از آثار گزیده گزینه بهترین گلچین زیباترین بهترین حکیم سعد الدین بن شمس الدین بیرجندی.









