اشعار محسن مهرپرور

 

شعر نخست:

کی به دنیا می رسد ، آن کس که دنیایش تویی

درد دارد ، زایشِ شعری که بابایش تویی

مردی ام این روزها آبستن چشمان توست

یک غزل در راه دارم . کو سراپایش تویی

می زند در سینه ی تنگم جنینِ نابکار

هی لگد پشتِ لگد،خواهش،تمنایش تویی

لب  و یارِ بوسه دارد از لبت ، ای نازنین

روز و شب ، درد و دوا ، امروز و فردایش تویی

شکل تو خواهد شد این لولی وش شیطان صفت

چون دلیل زایش هر بیت زیبایش تویی

نازنیم ، با تو شبها می شود خورشد دید

شمس تبریزی و مولانای غزل هایش تویی

من منم ، اما خدا می داند امشب من توام

سر به بیداری زده آن کس که رویایش تویی


شعر دوم:

معشوقه ی سودائیم امشب یکی مانند توست

چشمش شبیه چشم تو ، لبخند او لبخند توست

در قطب احساسی یخی با او هم آغوشم،فقط

آغوش او یادآور گرمایِ خوش آیندِ توست

امشب تو را می بینم و او را نوازش میکنم

دستم اسیر دست او اما دلم در بند توست

تصویر عشقم خفته درآغوشِ قابی آهنی

در قلب دیواری که او مانند من پابند توست

معشوقه ی سودائیم امشب تویی چون دیگران

آن یار سابق نیستی،اینجا یکی مانند توست


شعر سوم:

در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسید

هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آنرا نشنید

در گل و لای خیالم نفسم بند آمد

دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید

دلِ من عاشق نیلوفرِ مردابی بود

او مرا در دل این ورطه ی تاریک کشید

عاشقش بودم و او هم به نظر عاشق بود

ظاهرا عشق و شاید هوسی زشت و پلید

دلم از لطف نگاهش پُرِ زیبایی شد

گل نیلوفر من صورتی و زرد و سفید

گل نیلوفر من رقص کنان بر امواج

او فقط حالِ دلِ زار مرا می فهمید

بین ما فاصله ای بود به نام مرداب

عقل میگفت : از این فاصله باید ترسید

عشق میگفت : به دریا بزنم قلبم را

عشق پیروز شد و عقلِ مرا ، دل دزدید

دل به دریا زدم و راهی مرداب شدم

آن قدمزار پر از وحشت و لرز و تردید

آن قدم زار پر از دلهره و دلتنگی

آن قدمزار پر از شهوت و شوق و امید

عازم عشق شدم ، فاصله را پیمودم

تا رسیدم،دیگری ، آن گل زیبا را چید

در خودم غرق شدم ،دست به جائی نرسید

هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آن را نشنید

در گل و لای خیالم نفسم بند آمد

دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید

سالیانی ست که از مردن من میگذرد

من مدفون شده در قعر سکوتی جاوید


شعر چهارم:

من را شبیه برکه کن، خود را شبیه ماه کن

این شاعر گمراه را، با نور خود همراه کن

چشمان من مؤمن شود در مأمن چشمان تو

با یک نگاه مختصر، کوه غمم را کاه کن

از درد تنهایی دلم، دیگر امانش رفته است

من را به خود وابسته کن، از چاله ای در چاه کن

در خامُشیِ دهکده، هر کدخدایی شد خدا

ویران کن این بت خانه را، خود را خلیل الله کن

محسن در این بیغوله ها، دنبالِ یاری آشناست

من را شبیه برکه کن، خود را شبیه ماه کن


واژگان کلیدی: اشعار محسن مهرپرور،اشعار محسن مهر پرور،نمونه شعر محسن مهرپرور،شاعر محسن مهرپرور،شعرهای محسن مهرپرور،شعری از محسن مهرپرور،یک شعر از محسن مهرپرور،غزل محسن مهرپرور،غزلیات محسن مهرپرور،غزل های محسن مهرپرور،غزلی از محسن مهرپرور،اشعار عاشقانه محسن مهرپرور.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها