هنگام اجل چو جان بپردازد تن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1527 هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1527 هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1526 هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گویی چه داری از دوست نشان ما را از دوست بینشانیست نشان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1525 هم خانه از آن اوست هم جامه و نان هم جسم از آن اوست هم دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن امکان زیرا که زمان باید و اخوان و مکان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1524 هشدار که میروند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1523 هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهره نهان کرد ز تو بیت و غزل گر خط خوانی ز چهرهی ما برخوان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1522 هر روز ز نو برآیی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من و مادر جان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1521 هر روز خوش است منزلی بسپردن چون آب روان و فارغ از افسردن دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت امروز حدیث تازه باید کردن
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1520 هر خانه که بیچراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که به طبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان که زاغ باشد ای جان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1519 نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نهای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1518 میدان تو در دایرهی کن فیکون دل نقطهی وحدتست و از عرش فزون گر درجنبد نقطهی دردت ز درون حالی شوی از دایرهی کون برون
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1517 من کی خندم تات نبینم خندان جان بندهی آن خندهی بیکام و دهان افسوس که خندهی تو را میبینم وآن خندهی تو ز چشم خلقان پنهان
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1516 من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه او کشدم چو دلربایان گردن