من بیدلم ای نگار و تو دلداری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1959 من بیدلم ای نگار و تو دلداری شاید که به هر سخن ز من نازاری یا آن دل من که برده ای بازدهی یا هر چه کنم ز بیدلی برداری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1959 من بیدلم ای نگار و تو دلداری شاید که به هر سخن ز من نازاری یا آن دل من که برده ای بازدهی یا هر چه کنم ز بیدلی برداری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1958 من بادم و تو برگ نلرزی چه کنی کاری که منت دهم نورزی چه کنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی چه کنی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1957 من با تو چنین سوخته خرمن تا کی وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی این کار به کام دشمنانم تا چند من در غم تو تو فارغ از من تا کی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1956 مست است خبر از تو و یا خود خبری خیره است نظر در تو و با تو نظری درهم شده خانه ی دل از حور و پری وز دیده تو از گو شککی مینگری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1955 مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی از ناله ی تو بوی بقا می آید مینال بر این پرده که خوش مینالی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1954 مردی که فلک رخنه کند از دردی مردی که خداش کاشکی ناوردی غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب آن را مردی نهند و این را مردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1953 ماییم و هوای روی شاهنشاهی در آب حیات عشق او چون ماهی بیگاه شده است روز ما را صبح است فریاد از این ولوله ی بیگاهی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1952 ماییم در این زمان زمین پیمایی بگذاشته هر شهر به شهر آرایی چون کشتی یاوه گشته در دریایی هر روز به منزلی و هرشب جایی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1951 ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر میکرد میداشت طمع که گویمش آن منی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1950 ماننده ی گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سرو عجبی که از زمین آزادی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1949 ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی آن وسوسه ای را که ز لاحول دمید در کشتی ما دلیر وصف زن کردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1948 مادام که در راه هوا و هوسی از کعبه ی وصل هر دمی باز پسی در بادیه ی طلب چو جهدی بنمای باشد که به کعبه ی وصالش برسی