امروز مرا سخت پریشان کردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1683 امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیده ی خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1683 امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیده ی خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1682 افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست بگو گفت آری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1681 اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچه ای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1680 استادم را بگفتم اندر مستی کآگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری رستی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1679 از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پر خواری تو جمله ز پر خواری توست کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1678 از گل قفس هدهد جان ها تو کنی از خاک سیه شکرفشان ها تو کنی آن را که تو سرمه اش کشیدی بیند کاین ها ز تو آید و چنان ها تو کنی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1677 از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من تبریزی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1676 از عشق ازل ترانه گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بس که بمردی ز غمش جان بردی وز بس که بگفتی غم آن آن گشتی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1675 از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله ای نیست ز تو جز غم را کز غم همه را بداده ای آزادی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1674 از سایه ی عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدو تا چون مه و آفتاب پر نور شوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1673 از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی زان ترس که وصل را بسی یاد کنی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1672 از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی